.... نيم‌ نگـاه ....


واپسين نوشتارها ■

● دارالفنون ، تمام قد در برابر روحانيت / بخش 1

● گشايش بخش روزنوشت‌ها

● شمعي بيفروزيم ؛ " پيام ايرانيان " يکساله شد .

● در ستايش سکوت !

● يلدائي به درازاي تاريخ

● مرا به خورشيد بسپار ...

● درمان سياست زدگي، نوشتن از عشق نيست

● در خلوت تو اي ناديده عاشق

● از من بگريزيد که مي خورده‌ام امروز

● حذف نوار بلاگر و امکان جستجوي گوگل در محتواي وبلاگ...



© بازنشر نوشته‌های اين وبلاگ، با ذكر نشانی و پيوند به متن نوشتار، بی‌اشكال است.

Designed by M. Borjian


| صفحه اصلی | پست الکترونيک |


Friday, December 31, 2004

دمي درد دل با خدا

خدايا بنشين. مي‌خواهم کمي با تو درد دل کنم. بنشين. بگير اين قليان را و پکي بزن. بگذار تا تا در هواي دودآلود اين اتاق دو کلام حرف حساب بزنيم. کجائي در اين شب‌هاي هراس آلود؟ اين بود رسم وفاداري خداي بي‌همتاي ما؟ در اين پريشان حالي روزهائي که انگار هيچ‌گاه پاياني ندارند و هميشه خورشيد را تا لب افق غروب همراهي مي‌کنند و پس از آن زمان بازمي‌ايستد مرا رها کرده‌اي که چه؟ که خدائي خود را ثابت کني و ناتواني مرا؟
در اين سرزمين بلاخيزي که يا نبايد بينديشي و اگر جسارت انجام اين جرم را داشتي بايد عضو قبيله مشهوران باشي تا کلامت جرقه‌اي در ذهني زند و دريچه‌اي گشايد، در اين خاکي که محبوب بودن سگ درگاه مشهور بودن نيز نيست چه جاي صحبت است؟‌ مي‌دانم ديوانگي است؛ ببين چکار کردي،‌ تمام صفحه کيبوردم را اشک‌هايم خيس کرده است، آدم به اين قيافه جدي و اين هم احساسات؟ معجزه که مي‌گويند شاخ و دم ندارد که؛ حي و حاضر مقابلت نشسته؛ اينقدر پک محکم مي‌زني و زل زده‌اي در چشم من که چه چيز را بفهمي؟ حرفي بزن، اين همه مدت روي برگردانده‌اي. تنهايم گذاشته‌اي. در گوشه يک دنياي مجازي رها شده‌ام و زمزمه مي‌کنم. گاه رهگذري نگاهش از سر خطا يا شايد به سبب گوش تيز يا شايد هم دل پاک و چشم حقيقت جو به من يک لاقبا مي‌افتد و دمي با من مي‌نشيند. حالم خوب نيست. به هم ريخته ام. بابا ديگر مونيتور را نمي‌بينم. تو چه خدائي هستي که جلوي اين اشک‌هاي مرا نمي‌گيري؟
بگذريم. اين همه حرف با تو دارم. اين همه گله و شکايت. اما مي‌دانم، تو بيشتر از من گله‌مندي. يادت هست چقدر رفيق بوديم. عاشق هم بوديم. چه حالي مي‌داد نماز ظهر نيمه شعبان. يکبار بخت يارم شد آنچه را بايد از نهان جهان بدانم ببينم. عجب ظهري بود. حالم خراب است. دلم دو شانه استوار مي‌خواهد و يک دامن فراخ، براي گريستن و درد گفتن. حيف، تو هم انگار براي من وقت نداري. من هم حوصله گفتن تمام حقايق اين ماه‌ها را ندارم.

7به قلم مسعود برجيـان ...... نشانی يادداشت