.... نيم‌ نگـاه ....


واپسين نوشتارها ■

● يتيمي با هزاران دايه

● دو راه ، دو هدف ؛ حكايت دو فرزند اهل قلم

● از محراب « ايدئولوژي » جز خون و خشونت برنخيزد

● راه خانه تو

● از آستين ايرانيان

● آن عاقل فرو روفته در پوستين ديوانگان

● در دلم بود ...

● صد سال ، ايستاده با مُشت

● اين دل بي‌يار نه سزاي چو مني است

● آيا « موسوي » بر تاريخ خواهد شوريد ؟



© بازنشر نوشته‌های اين وبلاگ، با ذكر نشانی و پيوند به متن نوشتار، بی‌اشكال است.

Designed by M. Borjian


| صفحه اصلی | پست الکترونيک |


Monday, August 30, 2004

در آن لحظه که من همسفر خاک مي‌شوم

چه بي‌انتهاست جاده زندگي من
و چه خالي
تو در کدامين نقطه اين جاده ايستاده‌اي ؟
زير سايه کدام تک درخت ؟
در انبوه کدامين درياي مواج خوشه‌هاي گندم ؟
دستانت براي آغوش که گشوده شد ؟
چشمانت ، خورشيد جاودان عشق را مهمان قلب که ساخت ؟
آبشار گيسوانت رايحه مهر را بدست نسيم بسوي کدام رود روان کرد ؟
بر من چه رفت که چنين چشم از جاده برنمي‌گيرم و سالهاست ...
آري سالهاست آمدنت را انتظار مي‌کشم
راز اين انتظار چيست ؟
.........
باران را به بارش دعوت کردم
تا زير جلوه اغواگر رنگين کمان ، تا در پس حجاب باران
اشک‌هايم را پنهان سازم
تا شايد تو نيز لحظه‌اي لبخند و مهر را همراهم سازي
در آن لحظه که من همسفر خاک مي‌شوم

7به قلم مسعود برجيـان ...... نشانی يادداشت