●
يتيمي با هزاران دايه
© بازنشر نوشتههای اين وبلاگ، با ذكر نشانی و پيوند به متن نوشتار، بیاشكال است.
Designed by M. Borjian |
Monday, August 30, 2004 در آن لحظه که من همسفر خاک ميشوم
چه بيانتهاست جاده زندگي من
و چه خالي تو در کدامين نقطه اين جاده ايستادهاي ؟ زير سايه کدام تک درخت ؟ در انبوه کدامين درياي مواج خوشههاي گندم ؟ دستانت براي آغوش که گشوده شد ؟ چشمانت ، خورشيد جاودان عشق را مهمان قلب که ساخت ؟ آبشار گيسوانت رايحه مهر را بدست نسيم بسوي کدام رود روان کرد ؟ بر من چه رفت که چنين چشم از جاده برنميگيرم و سالهاست ... آري سالهاست آمدنت را انتظار ميکشم راز اين انتظار چيست ؟ ......... باران را به بارش دعوت کردم تا زير جلوه اغواگر رنگين کمان ، تا در پس حجاب باران اشکهايم را پنهان سازم تا شايد تو نيز لحظهاي لبخند و مهر را همراهم سازي در آن لحظه که من همسفر خاک ميشوم
|
||||||||||