●
راه خانه تو
© بازنشر نوشتههای اين وبلاگ، با ذكر نشانی و پيوند به متن نوشتار، بیاشكال است.
Designed by M. Borjian |
Wednesday, August 18, 2004 از محراب « ايدئولوژي » جز خون و خشونت برنخيزد
مرحوم شريعتي هرگز نميانديشيد فرجام ناخواسته نظريه او در مورد تبديل دين به يك ايدئولوژي تمام عيار ، فاجعهاي عظيم باشد . فاجعهاي كه گذشت زمان ابعادش را بيش از پيش روشن ميسازد . برخي تصميمگيريها و برخوردهاي به ظاهر قانوني كه در سالهاي پس از انقلاب وجدان عمومي جامعه را جريحهدار كرده و فاجعه آفرين بوده است تا آنجا كه گروهي از انقلابيون سال 57 را به اظهار پشيماني از حركت خويش وادار ساخته است پرسشي را در ذهن مطرح ميكند : مديران و تصميمگيرندگاني كه چنين فجايعي را آفريدند محصول و ميوه يك نظام ايدئولوژيك اند يا پاسدار و باغبان آن ؟ آيا تمام نظامهاي ايدئولوژيك چنين ثمراتي دارند ؟ آيا ظهور چنين افرادي محصول طبيعي و اقتضاي ذاتي ايدئولوژيهاست ؟ يا آنكه مجريان در راه تحقق آرمانشهر ايدئولوژيها كوتاهي كردهاند و مسير تاريخي برپائي بهشت موعود ترسيم شده توسط ايدئولوژيها را به كوره راه كشاندهاند ؟
1- ايدئولوژيها دشمن عقلند : هر ايدئولوژي در ذات خويش ادعاي پاسخ به تمامي پرسشهائي را دارد كه ممكن است به ذهن پرسشگر و كنجكاو آدمي برسد ، پس كار تفكر تنها به گروه ايدئولوگها محول و منحصر ميشود ، تنها آنانند كه مجازند بيانديشند و ايدئولوژي را تفسير كنند و به پرسشهاي جديد پاسخ گويند ، وظيفه باقي تنها اطاعت بيچون و چرا است ، از همين رو باب تعقل و تحقيق بسته ميشود و دروازه تملق و تقليد گشوده ميگردد ، تجليل جاي تحليل مينشيند و متفكران در سلك دشمنان پنداشته ميشوند ، چاپلوسان و متملقان قدر ميبينند و بر صدر مينشينند . ايدئولوژيها مدعي شفافيت و وضوحند ،هيچ نكتهاي را – به زعم ادعاي خويش – مغفول و بيپاسخ رها نكردهاند و براي هر مساله تازهاي جوابي خواهند تراشيد ، در جامعه آرماني آنان ديگر جاي تفكر نيست زيرا پرسش و چون و چراي بيپاسخي باقي نمانده است . ايدئولوژيها تنوع آراء و تفاسير مختلف از يك مكتب و مشرب فكري را برنميتابند پس طبقهاي را براي تفسير خويش تعيين ميكنند ، وظيفه طبقه رسمي مفسرين يك ايدئولوژي ، گفتن آخرين سخن و تعيين تكليف نهائي تمامي پرسشها و تفاسير و اقوال و نظرات گوناگون است . طبقه رسمي مفسرين در پيوندي ارگانيك با رهبري يك نظام ايدئولوژيك – كه همچون يك فرمانده نظامي وظيفه هدايت گروه به مقصد را دارد بيآنكه رضايت همراهان اثري در انتخاب مسير يا هدف داشته باشد – به سرچشمهاي از منابع اقتصادي و سياسي دست مييابد ، از همين رو ساختار نظام سياسي به سوي تامين منافع طبقه حاكم سامان داده ميشود . متفكران و منتقدان در اينگونه نظامها اولين قربانيانند چرا كه اصولا سخن مخالف ابتدا از قلم و نداي آنان برميخيزد و پس از آن است كه جامعه عليه نظم موجود شورش ميكند . متفكران كاخ سر به فلك كشيده و اسطورهاي ايدئولوژي را در هم ميكوبند و با جويبارهاي تفكر خويش سد به ظاهر نابودناشدني انديشهي حاكم را به راحتي از ميان ميبرند ، نقاط ضعف مكتب حاكم را بازگو ميكنند و جامه فرهمندي را از تن رهبر به ظاهر اسطورهاي نظام سياسي به در ميآورند و او را در جايگاهي چون ساير انسانها مينشانند ، از تفسيرهاي ديگري ميگويند كه از همان مشرب فكري ميتوان نمود و افق متفاوتي كه ترسيم خواهد شد . چنين است كه كاريزماي دروغين ايدئولوژي به يكباره پوچ و بيخاصيت ميشود : يك شير بييال و دم و اشكم ؛ ناكامي حركتهاي پوپوليستي و تودهاي صرف كه فاقد گروه متفكر و تصميمگير در راس خويشند سادهترين دليل براي سركوب دگرانديشان و دگرباشان در يك نظام ايدئولوژيك است چرا كه در فقدان آنها حكومت بر عامه ، آنهم به قدرت سرنيزه و تبليغ كار چندان دشواري نخواهد بود . 2- ايدئولوژيها تنها مناسب دوران تاسيس يك نظام سياسياند نه دوران استقرار : ايدئولوژيها حركت آفرينند و آرمانبخش ، سلاح به دست پيروان خويش ميدهند و قلم را مي ستانند ، هدف نابودي دشمن است ، هويت آنها در تقابل با دشمن تعريف ميشود پس هميشه دشمني بايد باشد تا ايدئولوگها بر خر مراد سوار گردند همين است كه نفرت ميكارند و عشق را به سخره ميگيرند ، نفرت از خصم عامل وحدت بخش پيروان يك ايدئولوژي است . پيش از انقلاب تلاش بسياري صورت گرفت تا دين به جامه تنگ ايدئولوژي درآيد و به جاي ايدئولوژي ماركسيسم اين اسلام باشد كه اسلحه به دست جوانان ميدهد كه به مصاف دشمن روند . اين خدمتي بود كه مرحوم شريعتي آغاز كرد ، خدمتي كه تنها مناسب دوران فروپاشي يك نظام و تاسيس يك نظام سياسي جايگزين است ، خدمتي كه تداومش به خيانت ميانجامد و چنين شد ؛ دين پر از ابهامي كه با نشان دادن راه و مقصود ، ابزار تفكر را براي تفسير خويش به پيروانش عرضه داشته بود تا براي تمام اعصار و جوامع پاسخهاي خويش را از « داور دين » - نه « منبع دين » - دريابند در جامه تنگي به نام ايدئولوژي گرفتار آمد كه چنان كه آمد و داني ، به دنبال پاسخي روشن و جاوداني براي پرسشها و دغدغههاي تاريخ بشر است و نه تفسير غير رسمي دگرانديشان را برميتابد و نه جولان اسب چموش تفكر را و نه دگرگوني و تغيير را ؛ اين خاصيت ذات ايدئولوژي است كه چون به قدرت ميرسد از آنجا كه برنامهاي براي اداره مُلك ندارد و با تدبير و مدارا بيگانه است براي بقاء خويش دشمن ميتراشد و بذر كين ميپاشد و در اين راه به همراهان و ياران خويش نيز رحم نميكند و اين دشمنتراشيها ، سركوب را به دنبال خويش دارد و كتمان حقيقت را و قرباني شدن اهل انديشه را و در يك كلام استقرار ديكتاتوري را : پايان غم انگيز انقلاب ها ؛ 3- آفتاب آمد دليل آفتاب : هنگامي كه دشمنان استالين در دادگاههاي فرمايشي بزرگترين كشور سوسياليستي جهان فرياد ميزدند : « به استالين خيانت كردهايم و در سر نقشه قتل او را داشتيم ، از ابتدا به انحراف انقلاب خلق همت گماشته بوديم و تصميم به تسليم كشور به آلمان نازي داشتيم و در لباس دوست ، خنجر دشمن در دست ، كمر به نابودي كمونيسم بسته بوديم » قاضي چون هميشه محكم و قاطع و بيدرنگ بدون آنكه نيازي به ارائه مدركي و سندي ببيند كه متهم خود با زبان خويش جرم ناكرده را فرياد ميزد ، حكم ميداد : « بكُشيد تمام اين سگهاي هار را » ؛ تا مدتها جهانيان با حدس و گمانهائي از علت استقبال اين بختبرگشتگان مفلوك از فرشته نجات « مرگ » در حيرت بودند و به دنبال يافتن راز چنين اعترافهائي كه اگرچه بر زبان متهم و در پيشگاه هزاران نفر جاري ميشد و پس از فرياد دادستان و صدور حكم بلافاصله متهمان اعدام ميشدند اما كمتر كسي در ساختگي بودن چنين محاكمهاي شك داشت ؛ مرگ استالين پرده از راز آن دوران سياه افكند . هيچ كس طاقت شكنجههاي وحشتناك زندانهاي استالين را نداشت ، نخستين گروهي كه به جوخه اعدام سپرده شدند 16 تن از مردان پر قدرت شوروي بودند كه روزگاري رهبري انقلاب بلشويكي را به دوش داشتند ؛ حكومت شوروي بر پايه ايدئولوژي ماركسيسم بنا شد ، برگ برگ تاريخ كشور موعود شوراها مؤيد انطباق آن با وصف ايدئولوژي است ، استالين محصول حاكميت يك ايدئولوژي است ، دوران حاكميت او جز خون و خشونت نشاني نداشت ، ايدئولوژيها هميشه آبستن فرزنداني چون استالين هستند حال اين فرزند چه در قامت اهل سياست باشد و چه در جامه اهل تجارت ، چه قلم به دست باشد چه سلاح به دست ، چه به حكم موقعيت خويش اختيار جان كسي در كفش باشد و چه اختيار نگارش تاريخ يك سرزمين ، هر جا كه باشد و در هر لباسي كه به حاكميت ايدئولوژي معتقد باشد استالين است ، باز توليد استالين است در لباسي نو و با لعابي تازه ؛ حاكميت تمام ايدئولوژيها فارغ از نوع و مبدا پيدايش و تاريخ بالندگي و مسير دست يافتنشان به معشوقه قدرت، چنين مردابي را ميآفريند كه جز خدايگان زميني و مطيعان بارگاه خدايگون هدايتگران ذهن نابالغ متفكران و انديشمندان - البته مسلح به نغمه بيمحل قلم – هيچ كس شايسته بيرون ماندن در ساحل آن گنداب نيست و فرجام همگان غرق شدن در آن است مگر آنكه مردابي نباشد و ساحل براي همه مردمان به اندازه كافي جاي ايمن داشته باشد .
|
||||||||||