.... نيم‌ نگـاه ....


واپسين نوشتارها ■

● از آستين ايرانيان

● آن عاقل فرو روفته در پوستين ديوانگان

● در دلم بود ...

● صد سال ، ايستاده با مُشت

● اين دل بي‌يار نه سزاي چو مني است

● آيا « موسوي » بر تاريخ خواهد شوريد ؟

● شاه دليل تداوم حاكميت يكدست « راست »

● مرا را با معشوق چکار ؟

● در ميان همهمه آن ميدان …

● مي‌گريم بر چشمه خشك اشك اين قلم



© بازنشر نوشته‌های اين وبلاگ، با ذكر نشانی و پيوند به متن نوشتار، بی‌اشكال است.

Designed by M. Borjian


| صفحه اصلی | پست الکترونيک |


Monday, August 16, 2004

راه خانه تو

ديرزماني است اي معشوق ديروز
راه خانه را گم كرده‌ام
از حيرت‌زدگان وادي پريشاني
نشان تو را پرسيدم
چه هراسناك بود آنهنگام
همه را حامل نشان تو يافتم
در دست هر يك مشعلي
هر يك انگشت اشاره به سوئي
و در دل ديگران را
چه ابله مي‌ديدند
و چه دور از راه خانه تو
من راه خانه‌ات را ،‌ آنروز
كه شوق عشق را
در آبشار اشك معشوق ديدم ، دانستم
قلب گواهي داد
ذهن تصديق كرد
كه راه خانه تو
همين جا ، نزد من است

7به قلم مسعود برجيـان ...... نشانی يادداشت