.... نيم‌ نگـاه ....


واپسين نوشتارها ■

● صد سال ، ايستاده با مُشت

● اين دل بي‌يار نه سزاي چو مني است

● آيا « موسوي » بر تاريخ خواهد شوريد ؟

● شاه دليل تداوم حاكميت يكدست « راست »

● مرا را با معشوق چکار ؟

● در ميان همهمه آن ميدان …

● مي‌گريم بر چشمه خشك اشك اين قلم

● 18 تير در 3 اپيزود

● ز تند باد حوادث تو راز آينه آموز

● دم فرو بنديد يا به عشق نان يا ز ترس جان !!!



© بازنشر نوشته‌های اين وبلاگ، با ذكر نشانی و پيوند به متن نوشتار، بی‌اشكال است.

Designed by M. Borjian


| صفحه اصلی | پست الکترونيک |


Tuesday, August 10, 2004

در دلم بود ...

در دلم بود
غم عشق را در آغوش تو نجوا كنم
و بر شانه‌هايت صادقانه بگريم
از سردي زمستان زمانه بنالم
و از دل بي يار
در دلم بود
دستانم مستي را از نگاه تو بياموزند
و من در كعبه وصالت
نماز مِهر بگزارم
من به گلدان لب تاقچه
چه حسد مي‌بردم ، وقتي او را
رقص‌كنان ، در عشوه و ناز
مهمان صبا مي‌ديدم
و به تو ، كه چو من
شيداي بي‌سهم ز بخت
عاشقي داري ...

7به قلم مسعود برجيـان ...... نشانی يادداشت