●
براي معشوق نداشته ام …
© بازنشر نوشتههای اين وبلاگ، با ذكر نشانی و پيوند به متن نوشتار، بیاشكال است.
Designed by M. Borjian |
Sunday, June 06, 2004 ديرزماني است كه در خود فروشكستهام
به خود آمدم ، در پس زايش صدها طلوع خويش را گم كردهام ، جائي در آنسوي تاريخ ، آنجا با خويش وداع گفتهام ، گوشهاي دورتر از عمق بينهايت آينههاي به هم خيره شده ؛
- ديگر نخواهم انديشيد . - مگر ميشود ؟ مگر پرواز خيال در آسمان رويا را پاياني است ؟ - ديگر از رويا متنفرم ، سقف اين آسمان را ميبيني ؟ - باز هم به خطائي . در پس آن ابر ، دگر بار عمق آسمان است . آن ستاره نه به سقف آسمان آويزان كه در عمق آن در پرواز است . بودن را به خاطر بسپار و ماندن را . - به چه ميانديشم ؟ - نميدانم . - از پس ابرهاي ترديد آسمان آبي قلبت را نظاره كن . - نميتوانم . - بخواه ، ميتواني . اين شعار تو بود . به جاي درخشندگي آينه خويش را بنگر . - و با احساس چه كنم ؟ - فراموشش مكن . - و با عقل ؟ - به يادش بسپار . - و با دل …… آه - به درياي عشق روانهاش كن تا در آغوش ساحل وصال دمي بياسايد . - بگذار تا بروم ، خستهام ، به گدائي نسيم ميروم براي اين كوره سوزان . - من هم ميآيم . - بيا كه تو وجود در هم شكستهام را هرگز ترك نخواهم كرد .
|
||||||||||