.... نيم‌ نگـاه ....


واپسين نوشتارها ■

● شقايق

● ... اين است راز بهار

● اولين کلام . بر دوست و دشمن از ما سلام

● ( آخرين يادداشت سال 82 …… ( خداحافظي با پرشين بلاگ...

● « سر فرود مي‌آورم به اين همه لطف ، به اين همه مهر ...

● « روزي چون ساير روزها »

● « . درد دلي با خوانندگان احتمالي … كمتر خواهم گفت ...

● « .... قامت ايران آنروز شكست »

● « !!! ... عاشورا به روايتي ديگر ؛ وجودت طلا ، باط...

● « شكستي كه پيروزي نمايانده شد »



© بازنشر نوشته‌های اين وبلاگ، با ذكر نشانی و پيوند به متن نوشتار، بی‌اشكال است.

Designed by M. Borjian


| صفحه اصلی | پست الکترونيک |


Thursday, March 25, 2004

پدرم وقتي مُرد ...

پدرم وقتي مُرد
آسمان آبي بود
پدرم وقتي مُرد
همه مي‌خنديدند
و بهار با نسيم
شب زفاف به پايان مي‌برد
پدرم وقتي مُرد
بنفشه در پي راز شقايق
چشم بر درخت سيب داشت
و گلهاي نسترن
به عشق مي‌خواندند
تپش قلب رهگذران را
پدرم وقتي مُرد
ماهي قرمز كوچك من
سرمست از عشوه شبو
عاشق آن گل ياس شده بود
پدرم وقتي مُرد
پي قد قامت موج
خداي را ستود
و به خواب رفت
و صبحدم
آن خواب را طليعه بيداري نبود
ششمين آب‌تني بهار
در حوضچه اكنون بود
در زير آفتاب ……
آرامشي دو چندان …
سكوتي ابدي …
و چگونه رفتن
در نگاهم تصوير شد
و مسعود چشم به در خانه داشت ………

7به قلم مسعود برجيـان ...... نشانی يادداشت