.... نيم‌ نگـاه ....


واپسين نوشتارها ■

● مدرسه و خود انسانی ما

● نفرین بر این ناصر خسرو ملعون!

● كیك، كلت و كتاب مقدس

● و تو چه می‌دانی كه اعتراف چیست؟

● عقاب

● روشنفكری دینی، واقعیت یا توهم؟

● خداحافظ رفیق! دوران جالبی بود!

● توهم بی‌تأثیری وبلاگ

● ابولؤلؤ را چه كسی عزیز كرد؟

● تأملاتی درباره ریشه‌های مراسم عُمركُشان


پيوند به ديگر انديشه‌ها ■



بايگانی ماهيانه ■

January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
June 2006
July 2006
September 2006
October 2006


جست‌وجو در وبلاگ ■



© بازنشر نوشته‌های اين وبلاگ، با ذكر نشانی و پيوند به متن نوشتار، بی‌اشكال است.

Designed by M. Borjian


| صفحه اصلی | پست الکترونيک |


Sunday, October 22, 2006

مدرسه و خود انسانی ما

شماره‌ی سوم مجله‌ی مدرسه به موضوع "عشق و دوستی" اختصاص یافته بود. متن زیر را پس از مطالعه‌ی این شماره برای سردبیر مجله، جناب جلال توكلیان فرستادم. ایشان پیشنهاد كردند كه این متن در بخش نقد و نظر به چاپ برسد. من نیز بی‌آنكه در روح كلی متن دست ببرم نكاتی را بر آن افزودم تا جان مطلب را به‌تمامی گفته باشم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
٭٭٭
سلام بر جلال عزیز.
آراسته سخن گفتن و رسمی نوشتن را به كناری می‌نهم و آنچه را بر زبان دل جاری است بر زبان قلم جاری می‌كنم.

جلال عزیز
خواندن حكایت صادقانه و صمیمی و بی‌غل و غش عشق و سرگشتگی و فراق و وصالت در شماره‌ی تازه‌ی مدرسه، مرا پاك از خودبی‌خود كرد. مقاله‌ات را شروع كردم و تا به‌تمامی نخواندمش چشم از مجله برنداشتم. گفته‌اند (و درست و نیكو گفته‌اند) سخن كز دل برآید لاجرم بر دل نشیند. من با تمامی كلماتت، با تمامی جملاتت، با تمام آنچه در بندبند آن نوشتار آورده بودی زندگی كردم؛ درست‌تر بگویم زندگی كرده‌ام. گویی حكایت سوز و گداز خود من بود كه بر صفحه‌ی دل دیگری نقش شده بود و حدیث ناگفته و در دل نهفته‌ی من بود كه برای نخستین بار عیان می‌شد بی‌آنكه نامی از من به میان آمده باشد. من نیز از این چشمه نوشیده‌ام اما نه سیراب شده‌ام و نه صاحب چشمه گشته‌ام. آب گوارا اما اندكش، مرا عطشناك و دل‌سوخته و حسرت‌زده در پی یافتن چشمه‌ای دیگر روان كرد و تا به امروز كه شور و شرّ جوانی از سرم پریده و چروك‌های ذهن و روان و دلم حاكی از كهولت زودرس من است، چشمه‌های بسیاری را آزموده‌ام اما اثری از گوارایی و خنكای آن چشمه‌ی نخستین نیافته‌ام.

نوشته‌ات پاك مرا مشغول خود كرد. امروز دو روزی است كه دیگر معنای دیوار و در و خیابان و درخت و گل را نمی‌فهمم؛ مدام جملات نوشته‌ات پیش رویم رژه می‌روند و صحنه‌های مختلف حكایتت و حكایتم پیش چشمانم زنده می‌شود.... بگذریم. هر كس حكایت خود را دارد و در این كلمات كه به دنبال هم ردیف شده‌اند و رازی را صادقانه و معصومانه بر آفتاب افكنده‌اند، پرهیز گفتاری و نوشتاری خود را می‌بیند كه پس از سال‌ها با قلمی شیرین و شیوا شكسته شده است.

چه خوب كه این شماره را به موضوع "عشق و دوستی" اختصاص دادید. دفعه‌ی پیش كه ایمیلی زدم و موضوع ویژه این شماره را پرسیدم بسیار بسیار خوشحال شدم كه در فضای سیاست‌زده‌ی امروز دمی هم به یاد "خود انسانی" ما انسان‌ها افتاده‌اید و بی‌ترس و واهمه از طعن و لعن خلایق، موضوعی مهم و عمیق و ریشه‌ای و تابو را پیش كشیده‌اید. یكی از دوستان كه با دكتر آرش نراقی دوستی و رفاقتی دارد نیز از نقش او در این پیشنهاد گفت و شادمانی مرا افزون كرد. چه خوب‌تر كه در این شماره، از چریك‌های سابق و انقلابیان دوآتشه‌ی دیروز كه امروز داعیه‌دار اصلاح‌طلبی و صلح‌طلبی‌اند خواسته بودید از عشق بنویسند.

نخستین بار كه این شماره را دست گرفتم دیدن اسم برخی از آنها مرا پاك از درونمایه‌ی مجله ناامید كرد. ناامیدی‌ام البته بی‌سبب نبود. می‌پنداشتم باز همان حكایت قدیمی است؛ قرار است درباره‌ی موضوعی گفت‌وگو شود و البته به روال همیشه باز به سراغ حلقه‌ای نفوذناپذیر از نام‌های آشنا رفته‌اید و نظرشان را جویا شده‌اید. در این دیار هم البته همه، همه‌فن‌حریف‌اند و انگار جمله‌ی معلومات گیتی از شیر مرغ گرفته تا جان آدمیزاد را در كف با كفایت خویش دارند! روشنفكران و نخبگان‌مان مدام از قلعه‌ی تسخیرناپذیر حكومت می‌نالند كه: «كمتر كسی را به درون خود راه می‌دهد و هزار بار فرد را می‌آزماید و آخر سر او را تحقیرشده و درهم‌شكسته، از آستانه‌ی در می‌راند» اما همین روشنفكران و بزرگان با استشمام بوی نخستین غریبه‌ای كه نامش در میان نام‌های «محفل بزرگان» دیده شود تاب از كف می‌دهند و بر او نهیب می‌زنند كه: «هنوز اسباب بزرگی را به‌تمامی آماده نكرده‌ای» و البته بی‌درنگ بر نام او قلم بطلان می‌كشند و راه را بر ورود او می‌بندند تا محفل قدیمی‌شان به‌دور از نگاه نوآمده‌ای (كه لابد نامحرم است!) همچنان پاك و پیراسته باقی بماند. این قصه‌ی پُرغصه اما به سیاست ختم نمی‌شود و جلوه‌های دل‌آزارش در فلسفه و ادبیات و فیلم و داستان هم تكرار می‌شود. درست اینجاست كه بر روی جلد هر مجله‌ای كه نگاه می‌كنی حلقه‌ای از نام‌های آشنا و تكراری می‌بینی كه در بسیاری مواقع جز تكرار هزارباره‌ی گفته‌های پیشین‌شان چیز تازه‌ای در چنته ندارند و مقالات‌شان چنگی به دل نمی‌زند. به تمامی این صفات درخشان (!) سابقه‌ی خشم و خروش انقلابی و داعیه‌داری اصلاح جان و جهان و حكایت امروزشان را هم بیفزایید تا عمق فاجعه را بهتر دریابید.

اما با این همه، دو چیز نظرم را عوض كرد. اول خواندن مقالات پرمغز و نغر دیگرانی كه كمتر نام‌شان در این سیاهه‌ی آشنا و تكراری می‌آید یا اگر می‌آید گهگاه سخنی نو و جُستاری تازه دارند. دوم مطالعه‌ی مقالاتی كه حسرت‌بار و اعتراف‌گونه بودند و البته نویسندگان‌شان همانانی بودند كه توصیف‌شان كردم! همانانی كه روزگاری از خشم انقلابی و آرمان ایدئولوژیك و فدا شدن و فنا شدن فرد در جمع سخن می‌گفتند و "من" را دشنامی زشت می‌شمردند و آن را جز به تكبر و نخوت تفسیر نمی‌كردند و امروز به صرافت افتاده‌اند كه گویا انسان، وجوه فراموش‌شده‌ی دیگری نیز دارد كه باید بی‌هیچ شرمساری و شرمندگی به سراغ آنها هم رفت و گره‌ی فروبسته‌شان را گشود و حكایت ناگفته‌شان را گفت و دست‌كم در مقام سخن، پرده‌ی ناروای ریا و تظاهر و مقدس‌مآبی را درید و از آسمان به زمین فرود آمد. اینان حسرت جوانی از دست رفته و تهذیب نفس سیاسی-انقلابی خود را می‌خورند و جمله‌جمله‌ی مقالات‌شان بازتاب گویای این حسرت و دلمردگی‌ست. اینان خود را از مواهب طبیعی و زیبای خلقت محروم ساختند به این بهانه كه آنها را از هدف والای‌شان (؟!) دور می‌سازد و از رسیدن به آرمان‌شهر موعود بازشان می‌دارد. باید این‌ها را به حرف كشید. باید وادارشان كرد از حسرت خود بگویند. باید وادارشان كرد در مقابل نسل امروز عریان شوند. باید زوایای تاریك و مغموم ذهن اینان روشن شود تا نسل امروز بار دیگر راه خطای آنها را نپیماید. تا نسل امروز سهم هر یك از وجوه وجود خویش را ادا كند. این نسل نه تنها خود كه نسل پس از خود را نیز به كام گرداب اندیشه‌های باطل خود كشید و آرزوها و خواست‌های طبیعی آنان را در آتش غرور میراث‌داری والاترین اندیشه‌ها، خاكستر كرد.

ایرانیان عادت كرده‌اند همیشه از یك سوی بام به پایین پرتاب شوند. به فواره‌ها می‌مانند كه در لحظه‌ای به اوج می‌رسد و در لحظه‌ای دیگر به پایین‌ترین مرتبه سقوط می‌كند. در لحظه‌ای عاشق و شیفته و مفتون یك اندیشه و یك اسطوره‌ی انسانی می‌شوند و در لحظه‌ای دیگر متنفر و منزجر و فراری از همان اندیشه یا همان انسان به راهی دیگر می‌روند. افراط و تفریط راه و رسم ما ایرانیان است. همواره به پهلوی خویش غلتیده‌ایم و آن‌قدر در این كار افراط كرده‌ایم تا اینكه از سویی به پایین افتاده‌ایم. جویبار بودن و رودخانه ماندن و آهسته و پیوسته رفتن و فواره‌وار پیش نرفتن در این سرزمین گویی جز مهجوری سرنوشتی ندارد. دوست ندارم و روا نمی‌دانم كه نسل پیشین را انتقام‌جویانه به محاكمه بكشیم و در پای جایگاه اعتراف‌شان پیروزمندانه كف بزنیم. اما روشن شدن زوایای تاریك تاریخ و كوره‌راه‌های خطایی كه روزگاری یگانه راه‌های ممكن شمرده می‌شدند را لازم می‌دانم. این نورافشانی البته با تلخی‌ها و تلخكامی‌های بسیاری همراه است. شربت شیرینی كه در بسیاری از آن كوره‌راه‌ها در كام راهروان ریخته می‌شد امروز جز شرنگی زهرآگین، طعم دیگری ندارد. وظیفه‌ی خود دانستم سپاس و تشكر خود را بابت زحمت و رنجی كه برای این شماره كشیده بودید فروتنانه تقدیم شما و همكارانتان كنم.
... ادامه‌ی نوشتار

7به قلم مسعود برجيـان ...... نشانی يادداشت

 


Friday, September 22, 2006

نفرین بر این ناصر خسرو ملعون!

كم نیستند وقایعی كه از شدت غرابت، رنگ افسانه گرفته‌اند. روایت معروفی است درباره‌ی ناصر خسرو كه آن نیز افسانه می‌نماید. گرچه بعید نیست این روایت نیز از همان دست وقایع باشد. خلاصه كنم؛ حكایت كنند كه ...

ناصر خسرو وارد نیشابور شد، ناشناس. به دكان پینه‌دوزی رفت تا وصله‌ای بر پای‌افزارش زند. سر و صدایی از گوشه‌ی بازار برخاست. پینه‌دوز كارش را رها كرد و مشتری را به انتظار گذاشت و به تماشای غوغا رفت. ساعتی بعد بازآمد با پاره‌ای گوشت خونین بر سر درفش پینه‌دوزی‌اش. در پاسخ ناصر خسرو كه چه خبر بود، گفت: «در مدرسه‌ی انتهای بازار ملحدی پیدا شده و به شعری از ناصر خسرو استناد كرده بود. علما فتوای قتلش دادند و خلایق تكه‌تكه‌اش كردند و هر كس به نیت ثواب زخمی زد و پاره‌ای از بدنش جدا كرد. دریغا كه نصیب من همین‌قدر شد.» ناصر خسرو، كفش را از دست پینه‌دوز قاپید و به راه افتاد، در حالی كه می‌گفت: «برادر! كفشم را بده. من حاضر نیستم در شهری كه نام ناصر خسرو ملعون برده شود لحظه‌ای درنگ كنم!»
... ادامه‌ی نوشتار

7به قلم مسعود برجيـان ...... نشانی يادداشت

 


Friday, September 15, 2006

كیك، كلت و كتاب مقدس

بازخوانی ماجرای مك فارلین مشهور به ایران‌گیت یا ایران‌كنترا

مجله‌ی عربی الشراع روز 11 آبان‌ماه 1365 (دوم نوامبر 1986) خبر داد "مك فارلین" مشاور امنیت ملی آمریكا مخفیانه وارد ایران شده تا مذاكراتی را با سران جمهوری اسلامی انجام دهد [1]. دو روز بعد، مراسم سالگرد اشغال سفارت آمریكا در ایران (13 آبان) به صحنه‌ی افشای این ماجرا تبدیل شد. سخنران این مراسم، هاشمی رفسنجانی بود. او در میانه‌ی سخنرانی، ناگهان موضوع را به یك افشاگری داغ كشاند و خبر داد كه مك فارلین با پاسپورتی ایرلندی و با نام شون دولین در یك فروند هواپیمای حامل اسلحه‌های خریداری‌شده‌ی ایران وارد پایتخت شده و به نشانه‌ی حُسن نیت سه هدیه همراه خود آورده است: كیك، كلت و كتاب مقدس مسیحیان انجیل كه رونالد ریگان رئیس‌جمهور وقت آمریكا صفحه‌ی نخست آن را امضا كرده بود.
●●●
بازار سیاه اسلحه
ساختار نظامی ایران در زمان محمدرضا شاه توسعه‌ی قابل ملاحظه‌ای پیدا كرده بود. محمدرضا در گسترش توان نظامی ایران بیشتر به كشورهای غربی به‌خصوص آمریكا متكی بود. همین واقعیت سبب شد تا پس از انقلاب و وقوع جنگ، كشورهای غربی، راه تأمین قطعات و تجهیزات نظامی مورد نیاز ایران را سد كنند تا ایران زیر فشار قرار گیرد. ایران نیز برای جبران این امر، به بازار غیر رسمی تأمین ادوات نظامی روی آورد. هاشمی رفسنجانی خود به این موضوع اشاره می‌كند:

«از همان روزهای اول همه‌ی دنیا می‌دانستند كه سیستم نظامی ما به دلیل برجای ماندن از زمان شاه مخلوع، غربی و آمریكایی است. هواپیماها، رادارها، توپ‌ها و خیلی از تانك‌های‌مان غربی است و همه می‌دانند كشوری كه از نظر سطح ترقی مثل ما است قدرت اینكه این امكانات را خودش تهیه كند ندارد و جایگزین كردن یك سیستم نظامی دیگر برای كشوری مثل ما كه با هر دو ابرقدرت درگیر هستیم مقدور نیست. لذا برای ما كاملاً طبیعی بود كه سیستم نظامی موجود را حفظ كرده و آن را تدارك كنیم... شاید ده یا بیست بار از مسؤولان كشور شنیدند كه ما به هر حال از جیب همین غربی‌ها، دلال‌ها و یا كمپانی‌های غربی آنها را بیرون می‌آوریم؛ با واسطه، بی‌واسطه، گران‌تر و گاهی ارزان‌تر.» [2]

گروگان‌گیری در لبنان
در اواخر مارس 1984، "ویلیام باكلی" رئیس ایستگاه سیا در بیروت كه به عنوان كارمند دیپلماتیك انجام وظیفه می‌كرد توسط سه جوان شیعه ربوده شد. تلاش‌های سیا برای یافتن باكلی كه اطلاعات بسیار ارزشمند و محرمانه‌ای از فعالیت‌های سازمان سیا داشت بی‌نتیجه ماند. با شكست تیم نجات گروگان‌ها كه از سوی اف.بی.آی به بیروت اعزام شده بود، سازمان سیا دست كمك به سوی موساد (سازمان جاسوسی اسرائیل) دراز كرد. پرز نخست‌وزیر وقت اسرائیل به رئیس موساد دستور داد نهایت همكاری را با آمریكایی‌ها در آزادسازی گروگان‌ها به عمل آورد. با این حال برای موساد، تنها منافع و موجودیت خودش اهمیت داشت؛ به همین دلیل چندان تمایلی به همكاری همه‌جانبه با سیا نداشت. بی‌میلی موساد به همكاری با سیا سبب شد پرز مشاور ضد تروریستی خود به نام "آمیرام نیر" را به عنوان رابط ویژه‌ی دو كشور منصوب كند. این انتصاب به آشنایی و ارتباط نیر با سرهنگ دوم "الیور نورث" آمریكایی منجر شد. نورث همان كسی بود كه در سفر مك فارلین به ایران، انجیل امضاشده توسط ریگان را حمل می‌كرد. او بعداً یكی از متهمان اصلی رسوایی ایران‌گیت شد.

اسلحه در برابر گروگان
جنگ ایران و عراق و نیاز تسلیحاتی ایران و ماجرای ربوده شدن مأموران سیا، شرایط منطقه را دستخوش تغییر كرده بود. اسرائیلی‌ها در طی گفت‌وگوهای خود با آمریكا در تحلیل شرایط منطقه، دو نكته‌ی مهم را مطرح ساختند. نخست آنكه «الان شوروی‌ها در ایران بیشتر اطلاعات و نیرو دارند و آمریكا با این وضع فاقد قدرت مانور لازم در حال و آینده خواهد بود» و دوم آنكه «در رابطه با جنگ باید از طولانی‌شدن آن تا موقعی كه طرفین (ایران و عراق) به بن‌بست برسند دفاع كرد» [3]. پیشنهاد مشخص اسرائیلی‌ها در ادامه‌ی این تحلیل، فروش اسلحه به ایران در ازای آزادی گروگان‌های آمریكایی بود. نگرانی شدید سیا از سلامت و آزادی گروگان‌ها به‌ویژه شخص باكلی، "كیسی" رئیس سیا را واداشت تا بدون اطلاع كنگره‌ی آمریكا در این ماجرا درگیر شود. فرجام كار اما رسوایی مك فارلین بود. اسرائیل قصد داشت از این راه، هم توازن نظامی میان ایران و عراق (كه مورد حمایت دیگر قدرت‌ها بود) را برقرار سازد تا در طول زمان هر دو كشور به بن‌بست برسند و هم از طریق وارد شدن در این كانال ارتباطی، سلاح‌های خود را زیر پوشش تحویل اسلحه از آمریكا به ایران، به فروش برساند.

گروگان‌گیری، كابوس رؤسای جمهور آمریكا
در آبان‌ماه 1358 سفارت آمریكا در تهران اشغال می‌شود و كاركنان آن به اسارت دانشجویان پیرو خط امام درمی‌آیند. ایران در برابر تحویل گروگان‌ها از آمریكا می‌خواهد شاه را به ایران بازگرداند. زندگی آخرین پادشاه ایران اما خیلی زود به پایان می‌رسد. ایران در مقابل، شروط دیگری مطرح می‌كند: 1- بازگشت اموال شاه 2- لغو ادعاهای آمریكا 3- عدم دخالت آمریكا 4- رفع توقیف اموال ایران. زمان به سرعت سپری می‌شد و تلاش‌های كارتر برای حل موضوع همگی ناكام مانده بود؛ از سوی دیگر، ریگان نامزد حزب جمهوری‌خواه اعلام كرد حاضر است درباره‌ی همه‌ی شروط جز بازگرداندن اموال شاه، با ایران مذاكره كند. در ایران، بنی‌صدر و قطب‌زاده تأكید می‌كردند كه ترجیح می‌دهند دموكرات‌ها بر مسند قدرت باقی بمانند. آنها فعالانه سعی می‌كردند با اطرافیان كارتر معامله كنند اما دیگران با این نظر مخالف بودند و ترجیح می‌دادند با كارت‌های ریگان بازی كنند.

با ناكام ماندن تلاش‌ها، دولتمردان ایران، آزادی گروگان‌های آمریكایی را تا برگزاری انتخابات ریاست‌جمهوری آمریكا به تأخیر می‌اندازند. نتیجه‌ی این اقدام شكست جیمی كارتر (نامزد حزب دموكرات كه در زمان ریاست‌جمهوری او انقلاب اسلامی به وقوع پیوست و سفارت آمریكا در ایران اشغال شد) و پیروزی رونالد ریگان (نامزد حزب جمهوری‌خواه) بود. مجله‌ی آلمانی اشپیگل همان زمان نوشت: «زمانی ایالات متحده می‌توانست تصمیم بگیرد كه چه كسی در ایران بر مسند قدرت بنشیند اما امروز در 1980 آیت‌اللهی در تهران می‌تواند سرنوشت انتخابات ریاست‌جمهوری آمریكا را رقم بزند» [4]. ریگان به دلیل همین سابقه، به خوبی از حساسیت ماجرای گروگان‌ها آگاه بود [5]. او امیدوار بود با برقراری ارتباط با ایران و تأمین نیازهای تسلیحاتی آن، این بار از نفوذ جمهوری اسلامی بر مقاومت اسلامی لبنان بهره گرفته و گروگان‌های آمریكایی را در بیروت آزاد كند. او بدین ترتیب می‌توانست موفقیت مهمی را در كارنامه‌ی خود و جمهوری‌خواهان به ثبت برساند.

دلالان اسلحه
هاشمی رفسنجانی در مصاحبه‌ی خود [2] به دلالانی اشاره می‌كند كه جمهوری اسلامی به‌وسیله‌ی آنها سلاح‌های مورد نیاز خود را تهیه می‌كرد. ماجرای مك فارلین نام دو تن از این دلالان را بر سر زبان‌ها انداخت: منوچهر قربانی‌فر و عدنان خاشوقچی [6]. منوچهر قربانی‌فر از سال 1974 عامل سیا بود. او در سال 1981 به سیا اطلاع داد یك تیم لیبیایی برای ترور ریگان عازم آمریكا هستند. دو سال بعد مشخص شد این خبر، شایعه‌ای بیش نبوده است. همین امر موجب قطع رابطه‌ی سیا با قربانی‌فر به عنوان یك منبع اطلاعاتی شد. با این حال، قربانی‌فر همچنان به عنوان یك دلال پرنفوذ منطقه‌ای حضور و فعالیت داشت. به جز قربانی‌فر، عدنان خاشوقچی (قاشقچی) میلیونر سعودی نیز در رسوایی ایران‌گیت درگیر بود.

نخستین دیدار این دو در نمایشگاه فرشی در هامبورگ آلمان صورت می‌گیرد. قربانی‌فر در این دیدار، تحلیل خود از وضعیت سیاسی درون ایران را تشریح می‌كند: «در ایران، سه خط سیاسی وجود دارد. خط اول از نظر سیاست داخلی و خارجی طرفدار غرب است، خط دوم در سیاست حالت رادیكال و بنیادگرایی دارد و خواهان صدور انقلاب است و خط سوم از نظر سیاست اقتصادی لیبرال ولی از نظر سیاست خارجی موضعی خصمانه نسبت به غرب دارد.» قربانی‌فر به عدنان پیشنهاد می‌كند به خط اول كمك شود تا رادیكال‌ها كنار گذاشته شوند.

عدنان نسبت به تحلیل قربانی‌فر از شرایط ایران مشكوك شده بود و از سخنان او اینگونه برداشت كرده بود كه قربانی‌فر یك مأمور بلندپایه‌ی جاسوسی است. با این حال، عدنان این پیشنهاد را می‌پذیرد و از نزدیكی خود به سران كشورهای خاورمیانه استفاده می‌كند و وارد مذاكره برای گشودن كانالی میان ایران و آمریكا می‌شود. سعودی‌ها، تحلیل قربانی‌فر را رد می‌كنند و می‌گویند علاقه‌ای به درگیر شدن با ایران ندارند. مصری‌ها ابتدا از این پیشنهاد استقبال می‌كنند اما وقتی درمی‌یابند حتی آمریكا هم به قربانی‌فر اعتماد ندارد از پذیرش نقش واسطه، سر باز می‌زنند. سرانجام عدنان خاشوقچی ملاقاتی میان رئیس سابق موساد و قربانی‌فر ترتیب می‌دهد. او پس از این ملاقات در 15 جولای 1985 نامه‌ای به مك فارلین مشاور امنیت ملی آمریكا می‌نویسد. از اینجاست كه پای مك فارلین به این ماجرا باز می‌شود.

فروشنده و خریدار اسلحه (آمریكا و ایران) در این معامله به یكدیگر اطمینان نداشتند. ایران حاضر نبود قبل از تحویل سلاح‌ها پولی بپردازد و آمریكا نمی‌پذیرفت قبل از دریافت پول، سلاحی ارسال كند. قربانی‌فر از طریق عدنان قاشقچی یك وام 5 میلیون دلاری برای تضمین انجام معامله فراهم می‌كند. سرانجام معامله سر می‌گیرد. گام بعدی، آزادی گروگان‌ها در برابر تحویل سلاح‌هاست.

آزادی گروگان‌ها
نیر به كمك منوچهر قربانی‌فر موفق می‌شود یكی از گروگان‌ها به نام لورنس جنكو را در 26 جولای 1986 آزاد كند. كیسی رئیس سیا در جریان ماجرای مك فارلین به نورث هشدار داده بود كه قربانی‌فر بدون شك عامل سرویس اطلاعاتی اسرائیل است. چند روز بعد از آزادی اولین گروگان آمریكایی، نیر به آمریكا اطلاع می‌دهد كه اكنون باید با ارسال سلاح به این حركت پاسخ داده شود. حال نوبت اسرائیل بود تا در پوشش انجام معامله میان آمریكا و ایران، معامله‌ی 500 میلیون دلاری فروش اسلحه‌ی خود را پیش ببرد.

اسرائیل به ایران سلاح می‌فرستد
«در ماه سپتامبر اولین محموله‌ی اسلحه شامل یك هواپیما پر از موشك‌های تاو از تل‌آویو به تبریز حمل گردید. اسرائیلی‌ها می‌گویند انتظار داشتند در پی این اقدام ویلیام باكلی (مسؤول سازمان سیا در بیروت) آزاد شود اما باكلی مرده بود و سیا از این قضیه اطلاع داشت در حالی كه اسرائیلی‌ها را در جریان قرار نداده بود. چون اتفاقی پس از آن روی نداد، دو هفته بعد یك هواپیمای دیگر حامل سلاح به ایران ارسال شد كه منجر به آزادی بنجامین وبر كشیش آمریكایی گردید» [7]

مك فارلین در تهران
در چینن شرایطی است كه مك فارلین برای انجام مذاكره، مخفیانه همراه یك محموله‌ی تسلیحاتی وارد تهران می‌شود. جان كستر (از مقامات آمریكایی كه خود در ماجرای مك فارلین، قربانی شد) درباره‌ی هدف آمریكا از سفر مك فارلین گفته است: «مسأله سرنگونی دولت ایران نیست بلكه تغییر سیاست‌های آن است. سیاست ما تشویق میانه‌روها و محافظه‌كاران و حمایت بیشتر از نقطه‌نظرات آنان است». این در حالی است كه نیر در 29 جولای 1986 در یادداشتی به آمریكایی‌ها اطلاع می‌دهد: «ما در حال معامله با رادیكال‌ترین عناصر هستیم، زیرا دریافته‌ایم آنها می‌توانند گروگان‌ها را آزاد كنند اما میانه‌روها نمی‌توانند». در مقابل ریگان پی‌درپی اصرار می‌كند كه «ارسال سلاح برای نزدیكی به میانه‌روها بوده است». اما نیر پاسخ می‌دهد: «ما كانال را فعال كرده‌ایم، ما برای عملیات تسهیلات فیزیكی، پایگاه و هواپیما تأمین كرده‌ایم».

واكنش ایران به سلاح‌های اسرائیلی
اما مقامات ایران وقتی از دخالت اسرائیل در جریان حمل اسلحه به ایران باخبر می‌شوند موشك‌ها را پس می‌فرستند. هاشمی رفسنجانی درباره‌ی محموله‌ی ارسالی از تل‌آویو به تبریز می‌گوید: «اینها چهار تا پنج سال زحمت كشیدند كه بگویند ایران از اسرائیل اسلحه می‌خرد، هیچ‌جا نتوانستند یك مورد پیدا كنند. اینجا شیطنتی كردند تا آن را ثابت كنند (خط تل‌آویو-تبریز). البته ما در اینجا ضرر كردیم... ولی دنیا فهمید كه ما نمی‌دانستیم. این امر از گزارش‌های خود آمریكایی‌ها روشن است... یك بار كه متوجه شدیم به نوعی در این جریان اسرائیل دخالت دارد جلوی تخلیه سلاح‌ها را در فرودگاه گرفتیم و دستور دادیم محموله را برگردانند». كمیسیون تحقیق ماجرای مك فارلین نیز این موضوع را تأیید می‌كند: «ایرانی‌ها پس از اطلاع از اینكه برخی موشك‌ها علامت اسرائیل را دارند عصبانی شدند و اعتراض كردند. آنها 18 موشك تاو را به تهران انتقال داده و با یك هواپیمای دیگر پس فرستادند.»

اسحاق شامیر نخست‌وزیر وقت اسرائیل نیز در پنجم آذرماه 1365 دخالت این دولت را در ماجرای مك فارلین تأیید می‌كند: «دولت اسرائیل تأیید می‌كند كه به درخواست ایالات متحده در انتقال تسلیحات دفاعی و لوازم یدكی از آمریكا به ایران همكاری كرده است. وجه این تجهیزات به‌وسیله‌ی یك نماینده‌ی ایرانی مستقیماً به بانكی در سوئیس پرداخت گردید.» [8]

افشای حضور مك فارلین در تهران
برخلاف تحلیل قربانی‌فر و طرح آمریكایی‌ها، مأموریت مك فارلین به گشودن راهی برای برقراری رابطه میان دو كشور نینجامید و افشای این مأموریت، شرایط را به‌شدت بحرانی كرد. هشت نماینده‌ی مجلس در نامه‌ای به رئیس وقت مجلس، خواستار حضور دكتر ولایتی وزیر امور خارجه در مجلس و توضیح درباره‌ی این سفر و مشروح مذاكرات می‌شوند. آیت‌الله خمینی رهبر وقت نظام در یك سخنرانی با عتاب از اقدام این نمایندگان گلایه می‌كند. نامه پس گرفته می‌شود و شعله‌ی بحران در ایران خاموش می‌شود. [9]

بحران، هنگامی ابعاد تازه‌ای پیدا كرد كه فاش شد دولت آمریكا با سود حاصل از فروش اسلحه به ایران، به شورشیان نیكاراگوئه (معروف به كنتراها) كه بر ضد دولت دانیل اورتگا (رهبر ساندنیست‌ها) مبارزه می‌كردند، كمك كرده است. «ایران، پول اسلحه‌ها را به حسابی در بانك لیكرسورس ژنو ریخته بود. اولیور نورث افسری كه حق برداشت از حساب را داشت به جای بازگرداندن مازاد پرداختی پول به محافظه‌كاران ایرانی، آن را به حساب دوستان نیكاراگوئه‌ای خود واریز كرده بود» [10]

ایران گیت؛ بازگشت بحران به آمریكا
با افشای این ماجرا، مك فارلین خودكشی كرد اما زنده ماند. گزارش كمیسیون تاور (سناتور تگزاس، جان تاور) كه برای تحقیق ماجرای مك فارلین تشكیل شده بود در 27 فوریه 1985 منتشر شد: «از نظر این كمیسیون فروش تسلیحات به ایران، تلاش برای معاوضه‌ی سلاح در قبال آزادی گروگان‌های آمریكایی بوده است كه ریگان در انجام رهبری این مسأله شكست خورده است.» این كمیسیون دو دلیل اصلی را برای ورود آمریكا به این سطح از روابط با ایران را تشریح كرده بود: «اول علاقه‌مندی بیش از اندازه‌ی دولت آمریكا به رهایی 7 آمریكایی ربوده شده در بیروت... دوم اینكه دولت آمریكا قلباً علاقه‌مند به برقراری روابط با ایران بود.»

با پیگیری و اصرار كنگره‌ی آمریكا برای روشن شدن ابعاد این ماجرا، در 15 نوامبر 1986 ریگان اعتراف كرد كه 18 ماه است ارتباط سیاسی محرمانه‌ای در ارتباط با ایران دارد. مك فارلین در روز 22 مارس 1987 با خوردن 20 تا 30 قرص والیوم خودكشی كرد. و سرانجام، كنگره‌ی آمریكا در 21 نوامبر 1987 ریگان را مسؤول همه‌ی اشتباهات مك فارلین معرفی كرد. كمیسیون تاور نیز در اطلاعیه‌ای ریگان را مردی گیج، بی‌توجه و پرت معرفی كرد كه نتوانسته اجرای نظریات ابتكاری خود را كنترل كند. با این حال جنگ میان ایران و عراق ادامه پیدا كرد و خواست اسرائیل برای به بن‌بست رسیدن دو طرف در عمل تحقق یافت. اما یك نكته روشن است. اگر موساد برای یاری سازمان سیا در پیدا كردن گروگان‌های خود در لبنان، آینده‌نگری بیشتری به خرج داده بود و صرفاً منفعت و موجودیت خود را در نظر نمی‌گرفت، رسوایی مك فارلین هرگز رخ نمی‌داد.


پی‌نوشت:
1- یكی از اتهامات سید مهدی هاشمی كه محاكمه و اعدام شد، افشای سفر مك فارلین به ایران و سوء استفاده از این خبر بر ضد مقامات جمهوری اسلامی بود.
2- مصاحبه‌ی هاشمی رفسنجانی با كیهان هوایی، 17/1/1366
3- بهروز گرانپایه، كیهان سال، سال 66-1365
4- بحران 444 روزه در تهران، امیررضا ستوده، حمید كاویانی، ص 209
5- گری سیك معاون برژینسكی مشاور امنیت ملی كارتر از این حادثه در روابط ایران و آمریكا به سورپریز اكتبر یاد می‌كند. او ادعا می‌كند این برنامه‌ریزی برای جلوگیری از به قدرت رسیدن دموكرات‌ها در جولای و آگوست 1980 و با حضور ویلیام كسی (رئیس ستاد انتخاباتی ریگان و رئیس سازمان سیا) و هیأتی ایرانی در هتل رینز مادرید و سپس یك‌ماه بعد در فرانسه انجام شده است: كتاب تسخیر، نوشته‌ی معصومه ابتكار، ص 314
6- نقش عدنان خاشوقچی (قاشوقچی یا قاشقچی) و خاندان او در حوادث خاورمیانه، تنها به این ماجرا محدود نمی‌شود. به عنوان مثال به گزارش "گام به گام با رد پای بن‌لادن" در روزنامه‌ی شرق مراجعه كنید و نام قاشقچی را در گزارش جست‌وجو كنید تا به رابطه‌ی جمال قاشقچی با بن‌لادن پی ببرید. [نشانی]
7- كیهان سال، 66-1365
8- نام این نماینده هرگز فاش نشد.
9- آیت‌الله خمینی پس از اطلاع از حضور مك فارلین در تهران، مذاكره‌ی مقامات رده اول نظام را با او ممنوع ساخت. با این حال، از زمان حضور مك فارلین در تهران تا افشای خبر حضور او در ایران در مطبوعات منطقه، چندین ماه فاصله بود. تا امروز از مذاكرات احتمالی او با دیگر مقامات ایرانی در زمان حضورش در ایران هیچ گزارشی منتشر نشده است.
10- كیهان سال، 66-1365؛ اولیور نورث در عملیات آزادسازی گروگان‌های آمریكایی نیز كه در طبس شكست خورد، شركت داشت.
11- در نگارش این مقاله از كیهان سال 66-1365، مقاله‌ی كیك، كلت و كتاب مقدس به قلم محمد قوچانی، مقاله‌ی مك فارلین و ماجرای كیك و كلت به قلم مهدی قمصریان و كتاب راه نیرنگ (خاطرات یكی از مأموران بلندپایه‌ی موساد) استفاده كرده‌ام.
... ادامه‌ی نوشتار

7به قلم مسعود برجيـان ...... نشانی يادداشت

 


Friday, September 08, 2006

و تو چه می‌دانی كه اعتراف چیست؟

آخرین فردی كه در صفحه‌ی سیمای ایران ظاهر شد و در گفت‌وگویی داوطلبانه به تلاش برای براندازی نظام اعتراف كرد، علی افشاری از اعضاء دفتر تحكیم بود. گرچه اعترافات او در اردیبهشت‌ماه 1380 درست در آستانه‌ی مبارزات انتخابات ریاست‌جمهوری پخش شد اما فضای انتخابات، چندان دستاوردی برای مخالفان فكری او باقی نگذاشت. آنچه در 26 اردیبهشت 1380 اتفاق افتاد پدیده‌ای تازه نبود، تداوم سنتی بود كه چند دهه از عمر آن می‌گذشت.

نخستین كسانی كه در سیمای ایران بر صندلی اعتراف نشستند و نادمانه از كرده‌های خویش اظهار پشیمانی كردند، آیت‌الله شریعتمداری و نزدیكان او بودند. شریعتمداری از روحانیون پرنفوذ و یكی از مراجع تقلید پیش از انقلاب بود. او در برابر حكومت شاه مَنشی مسالمت‌جویانه داشت و تنها در آستانه‌ی انقلاب اندكی بر تندی انتقادات و شدت فعالیت‌های خود افزود. شریعتمداری از منطقه‌ی تُرك‌زبان آذربایجان برخاسته بود و این خطه، پایگاه سنتی و قومی او محسوب می‌شد. حتی در هنگام اقامت او در قم بیشتر طلاب تُرك، گرد او جمع می‌شدند؛ موضوعی كه اعتراض پاره‌ای از علمای وقت حوزه‌ی قم را به‌دلیل قومیت‌گرایی طلاب به دنبال داشت. نزدیكان آیت‌الله شریعتمداری پس از انقلاب، حزب جمهوری خلق مسلمان را در منطقه‌ی آذربایجان حول مرجعیت او تأسیس كردند. اطرافیان شریعتمداری، پیش از انقلاب می‌كوشیدند او را به عنوان مرجعی در برابر آیت‌الله خمینی مطرح كنند. این تقابل، پس از انقلاب در قالب حزب جمهوری خلق مسلمان (در برابر حزب جمهوری اسلامی) تداوم یافت.

شریعتمداری در 12 اردیهبشت 1361 در سیما ظاهر شد و به اطلاع از كودتایی علیه جمهوری اسلامی اعتراف كرد اما هرگونه تأیید كودتا را انكار كرد. با پخش اعترافات تلویزیونی احمد عباسی (داماد شریعتمداری و از سران حزب خلق مسلمان) و باقی سران این حزب و انتشار پاره‌ای از اسناد سفارت آمریكا در تهران، شریعتمداری بار دیگر با محمدی ری‌شهری (وزیر اطلاعات وقت و كاشف كودتا در فروردین‌ماه 61) دیدار كرد و در مصاحبه‌ای به اطلاع از كودتا و پرداخت پول (به عنوان خرید خانه و نه برای انجام كودتا) اعتراف كرد.

در این پرونده، به جز آیت‌الله شریعتمداری و حزب خلق مسلمان، نام یك سیاستمدار پرنفوذ نیز به چشم می‌خورد. صادق قطب‌زاده كه به همراه دكتر ابراهیم یزدی و بنی‌صدر در نوفل‌لوشاتو، محل اقامت آیت‌الله خمینی فعال بود، در آستانه‌ی پیروزی انقلاب در روز 12 بهمن همراه «پرواز انقلاب» به تهران آمد و مسؤولیت‌های مهمی چون ریاست صداوسیمای ایران و وزارت خارجه را به عهده گرفت. قطب‌زاده در اردیبهشت 61 بازداشت شد و یك روز بعد به جرایم خود اعتراف كرد. فیلم اعترافات او هفت‌ماه بعد به همراه اعترافات دیگر سران حزب خلق مسلمان پخش شد. ده روز پس از آن، قطب‌زاده به جوخه‌ی اعدام سپرده شد و پرونده‌ی او و حزب خلق مسلمان برای همیشه بسته شد. اموال غیرمنقول بازمانده از آیت‌الله شریعتمداری به دفتر تبلیغات اسلامی قم و شورای تبلیغات كه جایگزین دارالتبلیغ، نهاد مذهبی زیر نظر شریعتمداری شده بود منتقل شد. بخشی از اموال نیز با نظر آیت‌الله خمینی به حزب جمهوری اسلامی منتقل گردید. در پی این حوادث، شریعتمداری توسط جامعه‌ی مدرسین از مرجعیت خلع و تا آخر عمر در خانه، ماندگار شد.

اما پرونده‌ی اعترافات سال 61 تنها نام شریعتمداری را در خود ندارد. چندی پیش از این سال، یكی از افسران اطلاعاتی روسیه به نام كوزیچكین به غرب پناهنده شده بود. اطلاعات ارائه شده توسط او درباره‌ی عملكرد سازمان جاسوسی شوروی (KGB) و حزب توده، توسط سازمان جاسوسی انگلیس (اینتلجنس‌سرویس) به پاكستان داده شد و از این طریق به‌دست ایران رسید. با این وجود، پنج‌ماه (مهرماه تا بهمن 61) طول كشید تا برخورد عملیاتی با حزب توده آغاز شود. پس از این موج (كه به ضربه‌ی اول مشهور شد) دومین عملیات گسترده در اردیبهشت 62 انجام گرفت و بسیاری از فعالان حزب توده را به دام انداخت (ضربه‌ی دوم). حزب در این فاصله، همچنان زیر نظر بود و فعالیت‌هایش رصد می‌شد. در واقع فعالیت‌های حزب توده از زمان كشف اسناد سازمان مخفی حزب در خانه‌ی مهدی پرتوی (رییس سازمان مخفی حزب) در سال 58 زیر نظر بود.

حزب توده به جز سازمان مخفی، سازمان نظامی خود را نیز حفظ كرده بود. این سازمان پس از انقلاب موفق به جذب ناخدا افضلی، فرمانده‌ی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی شد كه در آذر 1362 محاكمه و محكوم به اعدام شد. پیش از محاكمه‌ی او چند تن از سران حزب در اردیبهشت 62 در سیما ظاهر شده و به خطاهای خویش اعتراف كرده بودند: محمدعلی عمویی (عضو ارشد سازمان نظامی حزب)، محمود اعتمادزاده معروف به به‌آذین (از روشنفكران عضو حزب كه چندی پیش درگذشت)، و احسان طبری (نظریه‌پرداز ارشد حزب) از جمله‌ی این افراد بودند. سران حزب حتی در دادگاه علیه یكدیگر دست به افشاگری می‌زدند و همدیگر را وادار به اعتراف می‌كردند. ناخدا افضلی در پی افشاگری‌های مهدی پرتوی در دادگاه، ناچار مجبور به اعتراف شد.

در پی این دو عملیات گسترده، سران حزب محاكمه شدند. ناخدا افضلی اعدام شد. كیانوری دبیر اول حزب و نواده‌ی شیخ فضل‌الله نوری به زندان و پس از آن به حبس خانگی تا پایان عمر به همراه همسر خود مریم فیروز تن داد. احسان طبری نظریه‌پرداز ارشد حزب در طی سالیان بعد به اعترافات خویش ادامه داد و چندین كتاب در نقد ماركسیسم و حزب توده و دفاع از اسلام و انقلاب اسلامی نوشت. پرونده‌ی حزب توده نیز در اردیبهشت 1362 برای همیشه بسته شد.

اما شبح اعتراف تنها در اردوگاه نیروهای بیرون از نظام جولان نمی‌داد. سرانجام سایه‌ی آن بر سر نیروهای درون نظام نیز گسترده شد. سید مهدی هاشمی (برادر داماد آیت‌الله منتظری) مسؤول واحد نهضت‌های آزادیبخش سپاه پاسداران و از دوستان نزدیك محمد منتظری (فرزند منتظری و از مرتبطین با بسیاری از جنبش‌های اسلامی كشورهای منطقه كه در انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی كشته شد) نفر بعدی بود كه بر صندلی اعتراف نشست. اتهامات او رابطه با ساواك (مستند به برگه‌های بازجویی او در ساواك) [1]، قتل چند چهره‌ی مذهبی و روحانی از جمله آیت‌الله شمس‌آبادی [2]، خارج كردن مقادیر زیادی اسلحه و مهمات از سپاه [3]، افشاگری علیه مقامات نظام از جمله پخش اطلاعیه‌هایی علیه آیت‌الله خامنه‌ای نامزد ریاست‌جمهوری سال 64 و ادعاهای مطرح‌شده از سوی او در ماجرای مك‌فارلین [4] بود. كاشف و مسؤول این پرونده نیز محمدی ری‌شهری وزیر اطلاعات وقت بود. علی فلاحیان وزیر اطلاعات بعدی، او را در این پرونده همراهی می‌كرد. مهدی هاشمی با صدور كیفرخواستی محاكمه و به مرگ محكوم شد. محكومیت او به بروز اختلاف میان آیت‌الله منتظری (قائم مقام رهبری وقت) و آیت‌الله خمینی و یك‌رشته نامه‌نگاری میان آنها منجر شد. منتظری در وقایعی دیگر چون ادامه‌ی جنگ پس از آزادسازی خرمشهر و ماجرای زندانیان در اواخر جنگ، نظراتی متفاوت داشت و عقاید مخالف خود را آشكارا بیان می‌كرد. فرجام كار، بركناری منتظری از قائم مقامی رهبری و مطرود شدن او از جانب نظام بود.

سنت اعتراف اما در سال‌های بعد نیز ادامه یافت و برخی فعالان سیاسی ناگزیر از نشستن در مقابل دوربین و اعتراف شدند. مهندس عزت‌الله سحابی (فرزند مرحوم دكتر یدالله سحابی) از جمله این افراد بود كه به دلیل امضای نامه‌ی معروف به نامه‌ی 90 نفر دستگیر شد [5]. سعیدی سیرجانی، نویسنده و محقق نیز در زمستان سال 72 با اتهاماتی اخلاقی و سپس سیاسی-امنیتی بازداشت شد و پس از چندماه در برابر دوربین لب به اعتراف گشود و از خداوند طلب بخشش كرد. او در آذرماه 1373 در بازداشت درگذشت. سال‌ها بعد در زمان افشای ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای، فاش شد كه سعیدی سیرجانی توسط باند سعیدی امامی به‌وسیله‌ی شیاف پتاسیم به قتل رسیده است. بعدها بخش‌هایی از فیلم اعترافات سحابی و سعیدی سیرجانی در برنامه‌ی هویت پخش شد. این برنامه‌ی تلویزیونی كه به نقد روشنفكران و نشریات نزدیك به آنها می‌پرداخت در زمان پخش، جنجال‌های بسیاری به‌پا كرد.

اتهامات ریز و درشت این برنامه به فعالان سیاسی، روشنفكران، نویسندگان و نشریات نزدیك به آنها (نظیر كیان، گردون، آدینه و دنیای سخن) و بی‌نام و نشان بودن سازندگان این برنامه، اعتراض‌های بسیاری را باعث شده بود. بعدتر معلوم شد این برنامه نیز از دست‌پخت‌های باند سعید امامی بوده كه در راستای افشای نیمه‌ی پنهان فعالان عرصه‌ی سیاست و فرهنگ و اندیشه، تهیه شده و به نمایش درآمده است. این رویدادها در فاصله‌ی پایان جنگ و فوت آیت‌الله خمینی تا روی كار آمدن دولت نخست محمد خاتمی اتفاق افتاد.

اگر پخش اعترافات علی افشاری را كنار بگذاریم، دوران حاكمیت دولت خاتمی دوران توقف نسبی این سنت چندین‌ساله بود. در اواخر دولت خاتمی بود كه موج برخورد با گردانندگان برخی سایت‌های اینترنتی منتقد اتفاق افتاد؛ دستگیرشدگان در دادگاه حضور یافتند و به خطاهای خود اعتراف كردند. این پرونده به پرونده‌ی وبلاگ‌نویسان مشهور شد و جالب آنكه تنها یكی از بازداشت‌شدگان در زمان دستگیری وبلاگ‌نویس بود! بدین ترتیب، جوی از رعب و وحشت در میان وبلاگ‌نویسان شناخته شده كه با نام و نشان واقعی خود می‌نوشتند سایه گسترد.

در روزگار ما، سنت اعتراف، اعتبار خود را از دست داده است. اعتراف، انسان خطاكار و بی‌گناه را در یك جایگاه می‌نشاند و آن دو را به گفتن سخنانی یكسان وامی‌دارد و فرصتی برای اثبات خطاكاری آن یكی و بی‌گناهی این یكی در نزد مخاطبان باقی نمی‌گذارد. در دنیای امروز به‌جای اعتراف، متهم را به محاكمه‌ای منصفانه می‌كشند تا در كمال آزادی و اختیار در برابر اتهامات از خود دفاع كند و مخاطبان نیز شاهد اسناد اتهام و دلایل متهم باشند. آنچه بی‌اعتباری سنت اعتراف نزد جهانیان را باعث شد واگویی حكایت به اعتراف كشیدن متهمان در دوران استالین بود.

به اعتراف كشاندن متهمان با تصفیه‌ی خونین استالین در سال 1936 در شوروی آغاز شد و تا مرگ او ادامه یافت. متهمان در برابر چشم هزاران شركت‌كننده در دادگاه حاضر می‌شدند و به جرایمی چون خیانت به انقلاب و تلاش برای قتل استالین و سایر رهبران شوروی و تلاش برای تسلیم شوروی به آلمان نازی اعتراف می‌كردند. محاكمه طبق معمول با فریاد دادستان كه «بكشید این سگ‌های هار را» به پایان می‌رسید و متهمان به اعدام محكوم و بلافاصله تیرباران می‌شدند.

تحلیل‌گران غربی تا مدت‌ها در پی كشف راز این معما بودند. آنان فرضیه‌هایی نظیر تزریق داروهای مخصوص و هیپنوتیزم را مطرح می‌ساختند. اما پس از كنگره‌ی بیستم حزب كمونیست شوروی كه زبان‌ها اندكی باز شد، مشخص شد روش اعتراف‌گیری ساده‌تر از این حرف‌ها بوده است. بازجویی‌های 48 ساعته، پاسخگویی ایستاده بدون حق نشستن و خوابیدن، گرسنگی مداوم، محرومیت از داروهای ضروری، تهدید خانواده و مخصوصاً كودكان، متهم را به جایی می‌رساند كه مرگ را به عنوان تنها راه نجات آرزو می‌كرد و چون می‌دانست اعتراف برابر است با محاكمه و اعدام فوری و پایان عذاب، مشتاقانه به استقبال آن می‌رفت. اینگونه بود كه اعتراف نزد جهانیان بی‌اعتبار گشت و انسان‌های بیدار، گفته‌های اعتراف‌گونه‌ی هیچ متهمی را باور نكردند مگر روزی كه در دادگاهی منصف و عادل، آزادانه از خود در برابر «قانون» دفاع كند و به خطای خویش اعتراف نماید.


پی‌نوشت‌ها:
1- بخشی از این اسناد در ویژه‌نامه ارزش‌ها كه در اعتراض به سخنرانی معروف آیت‌الله منتظری منتشر شد آمده است. این نشریه، ارگان جمعیت دفاع از ارزش‌های انقلاب اسلامی به دبیركلی محمدی ری‌شهری بود؛ جمیعت یادشده پس از چندی به‌دلیل اختلافات داخلی، فعالیت خود را متوقف و عملاً منحل شد. آیت‌الله منتظری پس از آن سخنرانی چند سالی را در حبس خانگی گذراند.
2- دلیل قتل آیت‌الله شمس‌آبادی اعتراض او به كتاب شهید جاوید اثر آیت‌الله صالحی نجف‌آبادی عنوان شده است. صالحی نجف‌آبادی در این كتاب، اطلاع امام حسین از فرجام جنگ خود با حكومت یزید را نفی كرده و به نقد دیدگاه رایج درباره‌ی "علم امام" پرداخته است. او هدف امام حسین از قیام را نه شهادت كه به‌دست گرفتن حكومت می‌دانست. صالحی نجف‌آبادی در زمره‌ی سنت‌گرایان بود اما از دیدگاه سنتی با نگاهی تازه به مسایل دنیای جدید می‌نگریست. همین او را نزد حكومت و مردم، مطرود و منزوی ساخته بود. صالحی نجف‌آبادی امسال به دیار باقی شتافت و مظلومانه و مهجورانه به خاك سپرده شد. روزنامه‌ی شرق به مناسبت درگذشت او مقالاتی را در معرفی او منتشر كرد.
3- سید مهدی هاشمی بخشی از سلاح‌های در اختیار واحد نهضت‌های آزادیبخش را به خارج از سپاه منتقل كرده بود. پس از تصمیم مقامات ارشد سپاه به انحلال این واحد، مهدی هاشمی حاضر به تمكین در برابر این تصمیم نشد و كار به درگیری بین واحدهای سپاه در منطقه‌ی لنجان (نزدیك شهر اصفهان) كشید.
4- اگر وقت و همتی بود در مقاله‌ی جداگانه‌ای به بازخوانی ماجرای مك‌فارلین خواهم پرداخت. مك‌فارلین، معروفترین و تأثیرگذارترین حادثه در منازعه‌ی میان آمریكا و ایران پس از حادثه‌ی اشغال سفارت آمریكا در تهران است. ماجرایی كه به یك رسوایی بزرگ در آمریكا تبدیل شد.
5- نامه‌ای كه 90 نفر از فعالان سیاسی (مشهور به ملی-مذهبی) خطاب به رییس‌جمهور وقت نوشته بودند و به پاره‌ای از سیاست‌ها اعتراض كرده بودند.
6- در نگارش بخشی از این مقاله، از مقاله‌ی اعتراف در تلویزیون به قلم محمد قوچانی استفاده كرده‌ام.
... ادامه‌ی نوشتار

7به قلم مسعود برجيـان ...... نشانی يادداشت

 


Friday, July 14, 2006

عقاب

عقابی قوی‌چنگ و پولادپر
خط كهكشانش كمین رهگذر
خدنگ عقاب‌افكنی جان‌شكار
بیفكند ناگه پرش را ز كار
به پرواز نیروی بالش نماند
به اوج فلك بر مجالش نماند
بیاسایدش تا به كُنجی دمی
نهد بال بشكسته را مرهمی
عقابی كه بُد چرخ گردون پرش
به ویرانه‌ای شد قضا رهبرش
به ویرانه‌ای گندش آزار جان
در آن زاغكی چند را آشیان
بهشتی جز آن گوشه نشناخته
به مرداری از عالمی ساخته
فرومایه زاغان مردارخوار
فروماند منقارهاشان ز كار
یكی زان میان گفت یاران شتاب
كه آمد پی جیفه خوردن عقاب
دگر زاغكی گفت كاین خیره‌سر
خدنگیش بنشسته گویا به پر
بباید بر او ناگهان تاختن
به یك حمله روزش تبه ساختن
نه یارای پیكار او داشتند
نه‌اش لَختی آسوده بگذاشتند
دل از گند مردارش آمد به‌هم
شد از خیل زاغان روانش دژم
به خود گفت اینجا نه جای من است
نه این گندزاران سزای من است
فرومایه زاغان دهن واكنند
رقیبم شمارند و غوغا كنند
پلیدان بی‌مایه‌ای، وای من
كه خود را شمارند همتای من
درنگم گر اینجا دوای پر است
به اوج فلك مُردنم خوش‌تر است
پر خسته‌ی خویش را باز كرد
سبك سوی افلاك پرواز كرد
*****
من‌ام آن عقابی كه تا بوده‌ام
به اوج هنر بال و پر سوده‌ام
ولی ناوك جورم از پا فكند
بلای زمانم بدین‌جا فكند
ندانند اگر چند پر بسته‌ام
دل از ناوك جور بشكسته‌ام
هنوزم به نیروی طبع بلند
ندیده است بنیان همت گزند
كه دانند اگر خامه‌جنبان شوم
فرومایه را آفت جان شوم

نویسنده‌ی در خاك خفته، جاویدنام، علی‌اكبر سعیدی سیرجانی
... ادامه‌ی نوشتار

7به قلم مسعود برجيـان ...... نشانی يادداشت

 


Friday, July 07, 2006

روشنفكری دینی، واقعیت یا توهم؟

ف.م.سخن از نویسندگان و طنزپردازان پُرسابقه و پُركار وبستان فارسی است. پس از مدتی غیبت از عرصه‌ی نوشتن، به‌تازگی چندین مقاله از ایشان منتشر شده است؛ یكی از این مقالات، به بازخوانی مواضع فكری دكتر رامین جهانبگلو نشسته بود. جهانبگلو از سرسخت‌ترین مخالفان عبارت "روشنفكری دینی" است. همچنان كه انتظار می‌رفت در مقاله‌ی ف.م.سخن نیز به این عبارت اشاره رفته و مخالفت جهانبگلو با آن تشریح شده بود. یادداشت زیر نیم‌نگاهی افكنده است بر مفهوم و مضمون عبارت "روشنفكری دینی" با این توضیح كه از صورت طولانی یادداشت نهراسید! بخش بزرگی از آن به نقل فرازهای مقاله‌ی یادشده اختصاص یافته تا اصل مطلب نیز پیش چشم خواننده‌ی گرامی باشد.
*****
دكتر جهانبگلو از روشنفكری دینی تعریف و تعبیری دارد كه پیوسته آن را به كار می‌برد. با تعریف او روشنفكری دینی، مربعی مدور است. ف.م.سخن در مقاله‌ی خود این موضوع را تشریح می‌كند:

«کار امثال جهانبگلو از جانب دیگری نیز حائز اهمیت است: عده نسبتا زیادی از زندانیان، به روزنه‌ی کوچک و خردی چشم دوخته‌اند و گمان می‌کنند این روزنه همان افق باز و نامتناهی‌ست. عده‌ای نیز تابلوی نقاشی خوش آب و رنگی را پیش ِ‌رو نهاده‌اند و جهان آزادشان را در قاب کوچک و تصنعی آن می‌جویند. یکی خود را با مارکسیسم ساختگی و تحریف‌شده سرگرم می‌کند، دیگری زیر لوای شتر گاو پلنگ ِ روشنفکری دینی به جست‌وجوی خورشید حقیقت قیام می‌نماید. یکی چه‌گوارا را در رکاب امام حسین به جنگ یزید و امپریالیسم جهانی می‌فرستد، دیگری مارکس را در معیت استالین، به مبارزه با دشمنان پرولتاریا و بورژوازی ضدانقلاب گسیل می‌دارد. امثال جهانبگلو، نامتجانس بودن این ترکیبات را بی‌رودربایستی مدلل می‌کنند و آن دروغ‌های حقیقت‌نما را آشکار می‌سازند.

جهانبگلو اعتقاد دارد که "روشنفکر حقیقت‌جوست و کارش زندگی در حقیقت و برای حقیقت است." (بین گذشته و آینده؛ چاپ اول؛ ۱۳۸۴؛ صفحه‌ی ۲۴۰. بقیه نقل قول‌ها همه از همین کتاب است). او این تعریف را بارها و بارها تکرار می‌کند. در مصاحبه با روزنامه‌ی همبستگی، در مصاحبه با روزنامه‌ی همشهری، در مصاحبه با روزنامه‌ی شرق و یاس نو جهانبگلو بر روی این دو عبارت، مکرر انگشت می‌گذارد: "در حقیقت، و برای حقیقت". اما حقیقت برای جهانبگلو چیست؟ آیا حقیقت نقطه‌ای‌ست مشخص که روشنفکر باید به آن برسد و در آن نقطه حرکت و رسالت‌اش را به اتمام رسانــَد؟ آیا حقیقت، در بطن دین نهفته است و روشنفکر حرکت خود را از آن آغاز می‌کند و در آن پایان می‌دهد؟ جهانبگلو به این سؤال چنین پاسخ می‌دهد: "حقیقتی که من گفتم یک مفهوم کلی است. این حقیقت مثل افقی است که شما هر چه به آن نزدیک‌تر شوید، از شما دورتر می‌شود. بنابراین، این آن حقیقتی نیست که شما بتوانید به چنگ بیاورید. این حقیقت تجربه‌ای است که روشنفکر در طول زندگی‌اش به دست می‌آورد..." (صفحه‌ی ۲۱۵).

برای رسیدن به حقیقتی که جهانبگلو از آن سخن می‌گوید، باید تا بی‌نهایت رفت. ایستادنی در کار نیست. نقطه‌ای به نام پایان وجود ندارد. ولی حقیقت برای خیلی‌ها نقطه‌ای‌ست مشخص با مختصات مشخص. می‌توان جای آن را معلوم کرد و به آن دست یافت. یکی آن را در رهنمودهای زوال‌ناپذیر و آموزش‌های داهیانه‌ی مارکس و انگلس و لنین می‌یابد؛ دیگری در متن کتاب مقدس آن را جست‌وجو می‌کند. این نقطه، نقطه‌ی ایدئولوژی‌ست و کسی که حقیقت را در آن می‌بیند ایدئولوگ است: "اگر روشنفکر بخواهد حقیقت را به چنگ بیاورد و آن را حقیقت مطلق بکند، او دیگر روشنفکر نیست، بلکه ایدئولوگ است."(همانجا).

پس میان روشنفکر و ایدئولوگ تفاوتی هست؛ تفاوتی عمده که فهم از حقیقت عامل به وجود آمدن آن است. ایدئولوگ همان کسی‌ست که تابلوی افق را پیش ِ روی خود گذاشته و آن را خود ِ افق می‌پندارد. روشنفکر اما چشم به افق واقعی دارد: "تفاوت ایدئولوگ و روشنفکر در همین نکته است. ایدئولوگ‌ها کسانی هستند که می‌خواهند از یک حقیقت پیروی کنند و آن حقیقت را بر دیگران اثبات کنند و تحمیل کنند، بنابراین در جایی خود را متوقف می‌کنند. ولی روشنفکر باید کسی باشد که مرتب حتی گذشته خود را مورد سؤال قرار دهد و بتواند روش شناسی خود را در دوره‌های گذشته فکری و معرفتی مورد سوال قرار بدهد..." (همانجا).

دین برای اکثر ِ ما یک حقیقت است. ما در امور دنیا فکر می‌کنیم، چون دین ِ ما به ما می‌گوید که فکر کنیم. ما همه چیز، حتی خود دین را با عقل بشری‌مان می‌سنجیم، چون دین ما به ما می‌گوید که چنین کنیم. دین برای ما نقطه‌ی آغاز است. این فکر کردن و این به‌کارگیری عقل، علی‌القاعده باید باز ما را به همان دین برگرداند. دینی که مشکل داشته باشد و اصول‌ش با عقل بشری سازگار و منطبق نباشد، اصولا دعوت به اندیشیدن و دخالت دادن عقل نمی‌کند. پس دین ما از چنان صلابت و استحکامی برخوردار است که هر چه مته‌ی عقل را بر آن بنهیم باز از درون آن خود دین سر بر خواهد کشید. اما اگر فکر و عقل ما نتیجه‌ی دیگری بگیرد چه؟ آیا این قدرت و اجازه را خواهیم داشت که دین‌مان را کنار بگذاریم و مسیر دیگری را در پیش بگیریم؟ به دلایل مختلف، نخواهیم توانست و نخواهیم خواست. این‌جا، به اصطلاح ِ "روشنفکر دینی" می‌رسیم. همان‌که جهانبگلو از قول هایدگر آن را "دایره‌ی مربع" می‌نامد (صفحه‌ی ۲۱۲). چیزی که وجود ندارد و نمی‌تواند وجود داشته باشد. نه دایره می‌تواند مربع باشد و نه مربع می‌تواند دایره باشد. جهانبگلو ضمن ِ پذیرفتن ِ وجود ِ روشنفکرانی که خود را دینی می‌نامند معتقد است که این گروه باید خود را "اصلاح‌طلبان دینی" یا "نوگرایان دینی" بنامند نه روشنفکران دینی (صفحات ۳۰۱ و ۳۰۲): "من این بحث را با دکتر سروش و دکتر کدیور کرده‌ام. آنها طبیعتا با این نظر مخالف هستند، یک نوگرای دینی به دنبال روش‌ها و تفکرات تازه است، اما روشنفکری را باید به حال خود رها کند، به این دلیل که روشنفکر از یک اندیشه انتقادی برخوردار است. روشنفکر کسی است که برای حقیقت و در حقیقت زندگی می‌کند نه برای هیچ نظام و یا ایدئولوژی دیگری. روشنفکر انسان آزاده‌ای است که در هیچ شرایطی قادر به متوقف کردن خود نیست. او نمی‌تواند به خود بگوید که این پایان خط است، من حقیقت مطلق را پیدا کرده‌ام و از این به بعد دیگر نیازی به دانستن و فهمیدن ندارم..." (صفحه‌ی ۱۸۸).

در مورد دکتر شریعتی و جلال آل‌احمد نیز جهانبگلو نظری متفاوت از اکثریت روشنفکران جوان دارد. کار آن‌ها ایدئولوژیک است و طبیعتا در فضای بی‌کران روشنفکری نمی‌گنجد: "یکی از اشکالاتی که من به کسانی مثل آل‌احمد و شریعتی دارم این است که اینها ظاهرا از متفکرانی اسم می‌برند که این اسامی و متفکران را درست به شاگردهایشان معرفی نمی‌کنند و اندیشه‌هایشان را برای آنها تشریح نمی‌کنند؛ اینها خود آثار این متفکران را درست نخوانده‌اند و صرفا نامشان را شنیده‌اند، یا شاید خلاصه‌ای یک الی دو صفحه‌ای درباره‌شان خوانده‌اند... من و دکتر شایگان درباره غربزدگی هم‌عقیده‌ایم که غربزدگی در واقع نشناختن غرب است. وقتی کسی غرب را بشناسد غرب‌زده نمی‌شود، بلکه غرب‌شناس می‌گردد و غرب‌زده‌ی اصلی در واقع خود آل‌احمد است، زیرا در باره مطالبی حرف می‌زند که ناقص و نیمه‌کاره خوانده است و حتی نیمه‌کاره درباره‌شان حرف می‌زند. پس از آن وی غربزدگی و در خدمت و خیانت روشنفکران را به صورت یک مانیفست ایدئولوژیک می‌نویسد. امروزه این کتاب‌ها به صورت یک مانیفست خوانده می‌شوند و چون مانیفست‌گونه‌اند کتاب‌های کهنه‌ای شده‌اند، یعنی در واقع از نسلی به نسل دیگر تاریخ مصرفشان تمام می‌شود..." (صفحه‌ی ۱۸۰).»

اما تعبیری كه دكتر سروش از روشنفكری دینی دارد هم درخور شنیدن است:

«روشنفكری دینی به هیچ‌وجه یك اصطلاح تناقض‌آمیز و به معنای دیندار بی‌دین نیست. روشنفكر دینی، یعنی باخبر از دنیای غیردینی، یعنی دیندار عصر، یعنی آشنا با انواع روشنفكری‌های غیردینی و عالم به دین خود و عازم بر بازسازی معرفت دینی و فهم آن در جغرافیای معرفتی نوشونده‌ی بشر و همت‌گمارنده بر ابداع و هدایت و روشنگری و مبارزه‌ی فرهنگی و فكری، و دارنده‌ی اعتقاد تفصیلی به كارسازی دین در عصر حاضر و صاحب دغدغه‌ی جمع خلوص و توانایی و تعبد و تعقل و زمین و آسمان.

روشنفكری دینی، مهاجر محقق دردمند و فكور و دلیر از تقلید رسته‌ای است كه به آفات و بیماری‌های جامعه‌ی دینی -از آن نظر كه دینی است- حساس است و در پی بیان و علاج دلیرانه و طبیبانه‌ی آنهاست. روشنفكر دینی -علی‌الاصول- یك احیاگر است كه هم به جوانب مغفول می‌پردازد و آنها را از فراموش‌شدگی بیرون می‌آورد و هم به نوفهمی همت می‌گمارد و هم به دفع آفات علمی و شبهات فكری می‌پردازد»

در یك كلام، روشنفكر دینی یعنی كسی كه طبیبانه و دلسوزانه در دین نظر می‌كند و آن را مؤلفه‌ای نیرومند می‌بیند و می‌كوشد تا آن را هر روز نوبه‌نو كند. من فكر می‌كنم حذف دین از دایره‌ی مشغولیات و دغذغه‌های یك روشنفكر كه خود را "وجدان بیدار اجتماع" می‌خواند راه به جایی نخواهد برد. درست به همین دلیل من پروژه‌ی روشنفكران عرفی را ناقص می‌بینم و از آن سو بر سروش و كدیور و مجتهد شبستری و صالحی نجف‌آبادی (كه یك سنت‌گرا بود) درود می‌فرستم كه بخشی از سترونی‌های سنت و دین و سنت دینی را با نوآوری‌ها یا بازخوانی‌های خود، درهم شكسته‌اند و از آن میان راهی به سوی تجدد و مدرنیته و دنیای "امروز" گشوده‌اند. كتاب بسط تجربه‌ی نبوی نمونه‌ای از این كوشش‌های فكری است. مقالات و سخنان سروش در این كتاب برای دینداران و باورمندان به دین، مردافكن و بنیان‌برانداز اما راهگشا و جسورانه است. حال بسنجید دایره‌ی تأثیری كه انتشار چنین كتابی می‌تواند در جامعه (و مخصوصا بین دینداران) داشته باشد با دیگر كتاب‌هایی كه در این زمینه منتشر می‌شوند. كدام‌یك بیشتر راهگشایند؟

بحث‌های پارسال سروش و مخالفانش را به یاد دارید؟ آن مباحث، همین مطالب عرضه‌شده در این كتاب بود. می‌بینید كه چنین سخنانی چون بر لبان دكتر سروش كه خود دغدغه‌ی دین دارد جاری می‌شود اینچنین بحث‌انگیز می‌شود اما سخنانی به مراتب تند و تیزتر از زبان دیگران گفته می‌شود (مثلاً حاتم قادری) اما هرگز نه در چنین وسعتی منتشر می‌شود و نه قادر است گرهی از كار ما بگشاید. منظورم از ما، ما مردم ایران، جامعه‌ی ایران یا به تعبیری ایرانیان است نه صرفاً قشر نخبه و فرهیخته كه به چنین مباحثی علاقه‌مند است و هم از حیث معلومات، هم از نظر افق دید و هم از نظر حقیقتی كه بدان دست یافته است، همواره پیشاپیش مردم قرار دارد. حقیقتی كه تكیه‌گاهی موقت است و تنها گذرگاهی برای پیش رفتن است.

می‌گویند روشنفكر همواره در حقیقت و برای حقیقت زندگی می‌كند. می‌گویند دین برای بیشتر ما انسان‌ها حقیقتی است كه نمی‌توانیم از چنبره‌ی آن بگریزیم. می‌گویند جوهره‌ی روشنفكری، شك و نقد و رهایی است اما جوهره‌ی دین، تعبد و انقیاد است و از همین مفروضات نتیجه می‌گیرند كه "روشنفكری دینی" عبارتی بی‌معناست. اما آیا به‌راستی اینچنین است؟ آیا زندگی روشنفكر، زندگی‌ای یكسره عقلانی و همراه شك و تردید است؟ یا جاهایی از زندگی هم هست كه جای چون و چرای عقلانی ندارد و اصلاً از جنس عقل و برهان و استدلال نیست كه بتوان با عقل به مصاف آن رفت و آن را به نقد كشید؟ عشق از جنس عقل است؟ عاشق برای عاشق‌شدن، استدلال می‌كند؟ منحنی رخ یار را تحلیل می‌كند یا تعداد خال‌های ایمان‌سوز صورت یار را می‌شمارد؟ كدام‌یك از ما در زندگی اینگونه به انسانی یا مكانی یا زمانی دل‌بسته‌ایم؟ ما در زندگی نوستالژی داریم یا نداریم؟ این نوستالژی‌ها را با عقل و استدلال در خود به‌وجود آورده‌ایم؟

نه همه‌ی زندگی، از جنس عقل است و نه همه‌ی دین، ایمان‌ورزی است. چه كسی است كه با استدلال وجود خدا، به وجود خدا ایمان بیاورد؟ درك وجود خدا دركی شهودی است و نسبتی با عقل ندارد. كار دل است و برهان‌بردار نیست. آن‌كه به خدا ایمان دارد منتظر برهان نظم و برهان علیت نمانده است تا به این ایمان برسد. می‌توان سال‌ها بر سر وجود خدا چون و چرا كرد اما هیچ‌یك از این برهان‌ها، ایمان‌ساز نیستند. ایمان از جنس عشق است؛ از جنس دل‌سپردن است؛ از جنس سرنهادن آگاهانه بر دامان معشوق است. این رشته‌پیوند را چه نسبتی‌ست با عقل و شك و تردید؟ سال گذشته با دوستی بر سر ماه رمضان و روزه گرفتن بحث می‌كردم. برای او استدلال می‌كردم كه روزه در روزگار ما نتایجی را كه از آن انتظار داریم برآورده نخواهد كرد. پس از مدتی دلیل آوردن، دوستم رو به من كرد و گفت: «تمامی استدلال‌هایت را قبول دارم. حرف‌هایت كاملاً منطقی و عقلائی است اما دلم راضی نمی‌شود به روزه نگرفتن». اینجاست كه مرز "ایمان" و "احكام" روشن می‌شود. نه ایجاد ایمان به‌دست عقل نقاد است و نه زدودن آن. دنیای ایمانیات، دنیای دیگری است.

این ایده كه تمامی جهان را یكسره عقلانی ببینیم ناشی از خطای بزرگ ماست كه زندگی را سراپا جدی می‌گیریم. حافظ و خیام نیز همچون ما به بسیاری از امور، آگاه شده بودند اما به‌عمد تغافل می‌كردند. خود را به بی‌خبری می‌زدند. اگر قرار باشد تمامی بخش‌های زندگی را به تیزاب عقل صیقل داد لطافت و آرامش و آسایش از دنیا رخت برخواهد بست. این شیوه، دنیای درون انسان‌ها، متكاهای روحی آنها و خلوت انسانی آدم‌ها را نابود خواهد كرد. انسان‌ها دیگر به كجا پناه ببرند برای لختی رستن از دنیای خشك و عبوس پیرامون؟

از این گذشته، آیا دین تنها در ایمانیات خلاصه می‌شود؟ ایمان و عرفان و فقه در یك‌رتبه‌اند؟ شریعت و طریقت و حقیقت در یك‌سطح و از یك‌جنس‌اند؟ دین تاریخی و دین فراتاریخی یك‌گونه‌اند؟ تنها چهره‌ی دین، تعبد و انقیاد است؟ دین، جای شك و چون و چرا ندارد؟ صالحی نجف‌آبادی از همین سنت دینی، حق قضاوت زن را اثبات كرد یا نه؟ قراردادی بودن حكومت را اثبات كرد یا نه؟ حاكمیت مردم را اثبات كرد یا نه؟ جهاد ابتدایی به قصد مسلمان كردن دیگر انسان‌ها را مردود كرد یا نه؟ حكم ارتداد را حكمی متعلق به جهان دیگر دانست یا نه؟ آزادی فكر و عقیده را در اسلام اثبات كرد یا نه؟ در شهید جاوید، به بازخوانی مفهوم "علم امام" نشست یا نه؟ انبوه تهمت‌ها و افتراها را تحمل كرد یا نه؟ به خاطر این سنت‌شكنی‌ها در اوج مظلومیت از دنیا رفت یا نه؟ صالحی نجف‌آبادی دلبسته‌ی دین بود یا نه؟ صدالبته آری! این نتایج را با عقلانیت نقاد و مدرن به دست آورد؟ هرگز! صالحی نجف‌آبادی یك سنت‌گرای اصولی بود (در برابر سنت‌گرایان بنیادگرا) و به این همه نتایج درخشان رسید؛ وگرنه روشنفكران كه در پیشروی و نقد هسته‌های سخت سنت و دین و سنت دینی از او بی‌پرواترند.

نه! راه را اشتباه نرویم. چاره در خارج شدن از چنبره‌ی دین نیست. اگر ما هم خارج شویم، دین به عنوان مؤلفه‌ای بسیار نیرومند در متن جامعه و فرهنگ ما حضور دارد. روشنفكر نمی‌تواند ادعا كند "وجدان بیدار اجتماع" است و از حال اجتماع بی‌خبر باشد. نمی‌تواند ادعا كند از كنار ریشه‌دارترین جزء فرهنگ اجتماع به‌راحتی می‌گذرد و تنها راه چاره را در نفی آن، یا نقد بی‌رحمانه‌ی آن از موضعی بیرونی می‌بیند. كار این روشنفكران، همان نشستن در كافه و دود كردن سیگار و پیپ و نالیدن از حماقت اجتماع است. راه حل بحران‌های مزمن و كهنه‌شده‌ی ما، نفی دین نیست؛ شناخت دین است؛ حداقلی كردن دین و انتظار از دین است؛ امتناع از حداكثری كردن دین و گذاشتن بار اضافی بر دوش آن است؛ شناخت اسلام تاریخی و فراتاریخی است؛ شناخت ذاتی و عَرَضی در دین است. پذیرفتن واقعیت وجودی امروز جامعه است. پذیرش این نكته است كه در دین هم می‌تواند شك كرد و نقد كرد. پذیرش این نكته است كه همه‌ی دین، از جنس ایمان نیست و دنیای ایمان و عشق با دنیای نقد و عقل فاصله دارد. پذیرش این نكته است كه قرار نیست از دل ایمان، عقل را بیرون بكشیم و از دل عقل، ایمان را؛ پذیرش این نكته است كه می‌توان تعبد و تعقل را، زمین و آسمان را و ایمان و عقل را در كنار هم داشت. دنیاهای متفاوت را می‌توان جدا از یكدیگر نگاه داشت. آمیختن دنیاهای مختلف، نه همیشه ضروری است و نه همیشه مفید و نه همیشه ممكن. اما باید دانست در نقد دین و دین‌ورزی، موانعی ستبر و سدهایی بلند و مستحكم قرار دارد. باید دانست كه درهم شكستن این سدها، كاری یك‌شبه نیست؛ با نفی كلیت این سد هم انجام‌پذیر نیست. دیروز، شناخت و معرفت دینی، انسانی و اثرپذیر از خطاهای انسانی دانسته شد و امروز، خود دین و تجربه‌ی دینی پیامبر به این دایره افزون گشت. حال كدام راه، گامی به جلو بوده است؟ كدام راه، واقع‌گرایانه‌تر بوده است؟

روشنفكر اگر خود را در دین محصور ساخت و همّ و غم خود را صرف اثبات موجودیت امروز دین (با تمام صفات تاریخی و فراتاریخی‌اش) ساخت البته دیگر شایسته‌ی نام روشنفكر نیست. اما آیا روشنفكری كه دغدغه‌ی حقیقت دارد و همواره "رونده" است و راه او را پایانی نیست نباید اندكی به فكر نحوه‌ی مواجهه مردمان پیرامونش با حقایقی كه بدان دست یافته، باشد؟ مگر نه آنكه روشنفكر، می‌نویسد و می‌گوید تا از آنچه بدان دست یافته دیگران را هم آگاه كند و دست آنها را هم بگیرد تا به همین نقطه‌ای كه او ایستاده، برسند تا در یك گام دیگر او باز به پیش برود و دیگران را هم به جای جدید خود بخواند؟ نحوه‌ی عملی كردن این موضوع چیست؟ دین جزیی از فرهنگ این مردم هست یا نیست؟ جزء نیرومندی هست یا نه؟ مردم حرف سروش را كه سر عناد و بی‌توجهی به دین ندارد بهتر می‌پذیرند یا جهانبگلو كه عیان و آشكار، مقدسات دینی آنها را زیر پا می‌گذارد و انگار نه انگار كه در این سرزمین دینی هست و پیامبری و مذهبی و .... من تلاش‌های دكتر جهانبگلو را ارج می‌نهم و به او علاقه دارم و هیچ كینه و عداوتی هم با او ندارم. اما بدون تعارف بگویم این "حقایق موقت"ی كه جهانبگلو بدان رسیده قابل طرح و پیاده‌سازی در جامعه نیست. جهانبگلو از جنس جامعه نیست. سخنش از دل برنیامده تا بر دل دین‌مدارن بنشیند.

این حقایق موقت، طرح نخواهند شد مگر آنكه روشنفكر بكوشد اول با زبان مردم و در حد فهم و شعور و تحمل‌شان سخن بگوید و به قول سروش سعی نكند ایمان عوام را بربیآشوبد و درثانی دست مردم را بگیرد و آنها را آرام‌آرام راه ببرد وگرنه اگر دست مردم در دست یك دونده‌ی حرفه‌ای قرار گرفت در همان نخستین گام‌ها با صورت به زمین خواهند خورد و عطای این راهروی را به لقایش خواهند بخشید. به قول دوستی، روشنفكری دینی حتی اگر اصطلاحی تناقض‌آمیز باشد و عبارات دیگری به جای آن پیشنهاد شود (كه جهانبگلو پیشنهاد كرده است) باز هم نشان داده است بیشتر از روشنفكری عرفی، تأثیرگذار و گشاینده است. این میراث را نباید به آتش كشید. دلبستگی شخص من به این نحله هم درست به همین دلیل است وگرنه من نیز با روشنفكری دینی، فاصله دارم اما نتایج تلاش و مجاهدت آنها را می‌بینم و با دیگران كه مرتب از در طعن و لعن وارد می‌شوند مقایسه می‌كنم و البته آنها را هزاران‌بار پیروزتر و كامیاب‌تر می‌یابم. وانگهی اگر روشنفكری از سر همان شك و تردید در دین و در ادیان و در جهان نظر كرد و به وجود خداوند و پیامبر و نظایر آن معتقد شد (عمداً "اعتقاد پیدا كردن" را به جای "ایمان پیدا كردن" به كار می‌برم تا مقصودم را روشن بیان كرده باشم) آیا نباید این حقایق را ابراز كند؟ آیا این حقایق، چون از جنس حقایق دینی‌اند، همچون بند گرانی بر پای پرنده‌ی رهای روشنفكری‌اند؟ یعنی روشنفكران، به هیچ حقیقتی در زندگی باور ندارند؟ یا باور دارند اما پاره‌ای از آنها در طول زندگی‌شان همچنان معتبر می‌ماند و از برخی عبور می‌كنند؟ چه چیز مرز حقیقت موقت و ناپایدار با حقیقت سخت و پایدار را روشن می‌كند؟ ابراز نظرهای روشنفكر؟ یا تصور و قضاوت ما از شالوده‌ی فكری یك انسان؟ و تازه اگر روشنفكر به هیچ حقیقتی باور ندارد پس پای خود را بر كدام زمین گذاشته و افق پیش رو را دیده است؟

ایستادن و اصرار و انكار و بحث و مجادله درباره‌ی این اصطلاح به گمانم بیهوده است. باید پذیرفت كه انسان‌های دیگری نیز هستند كه چون ما نمی‌اندیشند. آنها لزوماً شتر-گاو-پلنگ نیستند. حقیقتی كه آنها بدان رسیده‌اند با حقیقتی كه ما بدان رسیده‌ایم فرق دارد و این دو حقیقت خود را در دوگونه گفتار، دوگونه پوشش و دوگونه قلم و دوگونه "تابلو" نشان می‌دهند. شاید تابلوی دیگران كج و معوج باشد اما شاید ما هم با سری كج و چشمانی لوچ به آن تابلو نگاه می‌كنیم.
... ادامه‌ی نوشتار

7به قلم مسعود برجيـان ...... نشانی يادداشت

 


Monday, June 26, 2006

خداحافظ رفیق! دوران جالبی بود!

شریعتی برای نسل من روشنفكری به تاریخ پیوسته است. نوستالژی روزهای خوشی است كه در لابه‌لای تاریخ ایران گمشده‌اند. نام شریعتی، عناوین كتاب‌هایش، طنین فریادهایش، جملات كوبنده و شورآفرینش، همگی، یادآور عصر انقلاب و ایدئولوژی‌اند. هنوز كه هنوز است بازخوانی كتاب‌هایش، قطره‌ای اشك در چشمانم می‌نشاند و آه سردی را از اعماق درونم بیرون می‌كشد. باورم نمی‌شود عصر این سخنان تنها سه دهه با امروز فاصله دارد. گویی این كتاب‌ها و آن افكار، به دورانی دور در سرزمین دوردست تعلق دارند. گویی این عصر هرگز در ایران وجود نداشته است. عصر شریعتی اما بسیار زودتر از آنكه گمان می‌رفت سپری شد. حامد به‌درستی منحنی دوری و نزدیكی نسل ما به شریعتی را توصیف كرده است: «منحنی علاقه، عشق، بی‌تفاوتی و انتقاد».

دقیق به خاطر ندارم كه نخستین آشنایی من با شریعتی چگونه بود. همین‌قدر می‌دانم كه در ابتدای دبیرستان شریعتی را می‌شناختم و به او علاقه‌مند بودم. می‌دانستم او و مطهری در دو جبهه‌ی متفاوت فعالیت می‌كرده‌اند و تفاوت‌ها و تضادهایی با یكدیگر داشته‌اند. اما همانندی و همپوشانی اندیشه‌های این دو بیش از تضادهاشان برایم ارزش داشت. سال دوم دبیرستان بودم كه برای دیدار یكی از دوستان برای نخستین بار به یزد سفر كردم. این نخستین دیدار من از یك دانشگاه بود. آنجا برای نخستین بار شكل و شمایل خوابگاه دانشجویی و تخت‌های آن را دیدم. از پاقدم من، عصر همان روز غبار و خاك تمام هوای شهر را پُر كرد. ذرات خاك در هوا معلق مانده بودند. نه بادی می‌وزید و نه طوفانی به‌پا شده بود. هوا به یكباره با حجم عظیمی از ذرات قهوه‌ای‌رنگ خاك پر شده بود. این وضعیت، پدیده‌ای نادر بود. پدیده‌ای كه در مدت اقامت سه ساله‌ی دانشجویی من در شهر یزد حتی برای یكبار هم تكرار نشد! این‌ها البته چندان اهمیتی برایم نداشت. من بیشتر دنبال رد پای شریعتی بودم. می‌دانستم افكار او نفوذی بی‌نظیر در میان دانشجویان دارد. می‌دانستم دانشجو به محض پا گذاشتن در صحن دانشگاه، نخست با تصویر شریعتی روبه‌رو می‌شود. دوست داشتم دانشجویی از خیل علاقه‌مندان شریعتی پیدا شود تا با او به گپ و گفت‌و‌گو بنشینم.

از قضا یكی از هم‌اتاقی‌های دوستم، شریعتی‌دوست بود. گپ زدن با او چندان به دلم ننشست. حال و حوصله‌ی صحبت كردن نداشت و بیشتر به كسی می‌مانست كه از بغض دشمنان شریعتی به او چسبیده است. شناختش از شریعتی سطحی بود. بعدها در دام اعتیاد افتاد و روز و شب را پای منقل می‌گذراند. بگذریم! در همان چند روزی كه در دانشگاه یزد مهمان بودم در ساعت‌های كلاس كه ناگزیر تنها می‌ماندم به كتابخانه‌ی دانشگاه می‌رفتم. همان‌جا بود كه برای نخستین بار نشریه‌ی 15 خرداد را دیدم. حمید روحانی، از جمله نویسندگان پُركار این مجله بود كه در هر شماره مقاله‌ای بر ضد شریعتی داشت و به او به عنوان عنصری ساواكی، سخت می‌تاخت. نگاه سراسر كینه و عداوت او به مذاقم خوش نیامد اما خاطره‌ی آن روزها همچنان در ذهنم تازه و زنده است.

چند سال بعد به دانشگاه راه یافتم و از قضا سر از همان دانشگاه یزد درآوردم. در فاصله‌ی این سال‌ها بیشتر كتاب‌های شریعتی را خوانده بودم و درباره‌ی آیت‌الله خمینی مطالعه كرده بودم و او را مصداق «امام امت» شریعتی یافته و بدو علاقه‌مند شده بودم. گمان می‌كردم آیت‌الله خمینی همان "یك" است كه به "تا بی‌نهایت صفرها" كه در مقابلش صف كشیده‌اند معنا و مفهوم می‌بخشد. در كنار این‌ها كتاب‌های مطهری را نیز می‌خواندم. ساختار فكری من در آستانه‌ی ورود به دانشگاه تقریباً شكل گرفته بودم. پایه‌های فكری مرا شریعتی و مطهری می‌ساختند. پایه‌های سیاسی را نشریه‌ی عصرما ارگان سازمان مجاهدین انقلاب و البته در این منظومه‌ی فكری سراپا ایدئولوژیك آیت‌الله خمینی و "خط امام" محوریتی بلامنازع داشت. در همان سال‌ها كتاب «انقلاب ایران در دو حركت» به قلم مهندس بازرگان را نیز خواندم. بازرگان در این كتاب كوشیده بود از خلال سخنرانی‌ها و مواضع آیت‌الله خمینی پیش از انقلاب و در آستانه‌ی پیروزی آن ثابت كند هدف از انقلاب ایران در وهله‌ی نخست، آزادی و پس از آن استقلال بوده است. به یاد دارم كه در آن روزها از اینكه مهندس بازرگان سخنان آیت‌الله خمینی را بنا به هدف خود، مصادره به مطلوب كرده است دلخور و دلزده شدم. علاقه‌ی من به مهندس بازرگان در همان‌روزها رنگ باخت تا سال‌ها بعد كه در چرخشی تمام‌عیار در شاكله و شالوده‌ی فكری خود تجدید نظر كردم. در این دوره عشق و علاقه‌ای عجیب به شریعتی داشتم. بر سر افكار و ایده‌های او بحث می‌كردم و با اشتیاق دوستانم را به مطالعه‌ی آثارش دعوت می‌كردم. "ابوذر"ش آتشی در دورنم به‌پا كرد كه هنوز پس از سال‌ها، شعله‌های پرفروغ و قدبرافراشته‌اش را به خوبی می‌بینم. "خودسازی انقلابی"‌اش جانم را به كوره‌ی رنج و درد سپرد تا آبدیده شود. "تقدیر تاریخی"‌اش در برابر "جبر تاریخی" قد علم كرد. "شیعه یك حزب تمام"اش مرا زره‌پوشیده و كلاه‌خود بر سر آماده رزم می‌ساخت و ....

دوران دانشجویی من با پیروزی خاتمی در انتخابات سال 76 شروع شد. دو سال بعد به كمك دوستانی دیگر، "انجمن دانشجویان پیرو خط امام" را تأسیس كردیم. ساختار فكری من تا پایان دوران دانشجویی الهام‌گرفته از ساختار ایدئولوژیكِ فكری مجاهدین انقلاب بود. سه نفر در دانشگاه ما به عنوان نمایندگان فكری (و نه سیاسی و تشكیلاتی) مجاهدین انقلاب شناخته می‌شدند كه من یكی از آنها بودم. در آن سال‌ها به دكتر سروش بدبین بودم و او را مدافع تز استعماری جدایی دین از سیاست (!!!) می‌دانستم. ویژه‌نامه‌ی نشریه‌ی صبح در نقد كوبنده‌ی نظریه‌پردازی‌های سروش هم البته تا عمق ساختار فكری من رسوخ كرده بود و در كوره‌ی این بدبینی حسابی دمیده بود. در میان این سال‌ها، گهگاه كه خلوت می‌كردم و به حوادث و اتفاقات پیرامون می‌اندیشیدم جرقه‌هایی در ذهنم زده می‌شد و مرا به تأمل در ساختار فكری‌ام وادار می‌كرد. آرام‌آرام دوران دانشجویی به پایان می‌رسید. حالا چند سالی بود سراغی از شریعتی نگرفته بودم. كابوس نسبت اسلام و دموكراسی دامنم را گرفته بود و رهایم نمی‌كرد. در چند ماه پایانی تحصیل از كارهای سیاسی فاصله گرفتم. مدام به اردوهای تفریحی می‌رفتم اما نمی‌توانستم از نگاه تیزبین اطرافیان بگریزم. مدام می‌شنیدم كه می‌پرسیدند: «چرا سكوت كرده است؟»

از دانشگاه خلاص شدم اما از این كابوس خلاص نمی‌شدم. تا اینكه چرخ گردون به شعبده گشتی زد و كتاب "فربه‌تر از ایدئولوژی" به دستم رسید. پرنده‌ی ذهنم پر كشید به سال‌های دانشجویی. به یاد نگاه‌های غضبناك خود به دوستانی افتادم كه این كتاب را در دست داشتند. در دست داشتن همین كتاب كافی بود تا آنها را از دایره‌ی "خودی" بیرون بیندازم. همان سال‌ها بود كه مدام به خود می‌گفتم این ملی-مذهبی‌ها چگونه انسان‌هایی هستند؟ چطور می‌توانند با جمهوری اسلامی و ولایت‌فقیه مخالف باشند اما اینگونه مؤمن و معتقد و مذهبی باقی بمانند؟ در سلامت نفس و حُسن سلوك و ایمان عمیق آنها نمی‌توانستم تردید كنم. پس چطور این‌ها با من فرق داشتند؟ عیب كار كجا بود؟ «یك جای كار می‌لنگد». این جمله را بارها و بارها به‌نجوا با خودم تكرار می‌كردم.

كتاب "فربه‌تر از ایدئولوژی" دكتر سروش تمام اركان تفكر ایدئولوژیك مرا به لرزه درآورد. ضربات سخت و سهمگینی كه در طول سال‌ها بر قامت بلند و برافراشته‌ی این كاخ به ظاهر تسخیرناپذیر وارد آمده بود اركان و ستون‌های آن را سست كرده بود. از آن كاخ سر به فلك ساییده جز پوسته‌ای توخالی چیزی باقی نمانده بود. و این كتاب آمده بود تا با یك ضربه‌ی كاری و مهلك، پی و پایه‌ی این دژ مباهات‌برانگیز را نابود سازد تا تمامی كاخ به‌یكباره، فرو ریزد و از هم بپاشد.

خواندن این كتاب پاك مرا دگرگون كرد. پاسخ بسیاری از پرسش‌های بی‌جواب‌مانده‌ام را در این كتاب یافتم. جرقه‌های فكری و صورت‌های مبهمی كه در طول این سال‌ها در ذهنم به‌وجود آمده بود در كلام شیوا و گیرای دكتر سروش در قالبی شفاف و خوش‌تراش و كم‌نقص عرضه شده بود و این همان آب گوارا و چشمه‌ی حیاتی بود كه در پی‌اش سرگردان بودم. بی‌اعتنایی من به شریعتی به انتقاد تبدیل شده بود.

شریعتی در طول سال‌های عمر خود